داستان های کوتاه چخوف- نشان شیر و خورشید
نشان شیر و خورشید داستانیست از از آنتوان چخوف. او این داستان را در سال 1887 مطابق با 1307 هجری قمری نوشته است. در عهد قاجار نشان شیر و خورشید و دیگر نشان و امتیازات غالبا به اشخاص ـ بدون استحقاق ـ داده می شده و یا حتی فروخته می شده است! همین امر زمینه نوشته شدن این اثر شده است.
نشان شیر و خورشید
در یکی از شهرهای آن سوی کوهساران اورال شایع
شد که مردی از متشخصان ایران به نام راحت قلم چند روز پیش وارد آن شهر شده
و در مهمان سرای « ژاپون » اقامت گزیده است . این شایعه در مردم عادی و
عامی هیچ اثری نکرد : خوب ، ایرانیی آمده ، آمده باشد ! فقط استپان
ایوانویچ کوتسین رئیس بلدیه که از ورود آن مرد مشرقی به وسیله منشی اداره
اطلاع یافت در اندیشه فرو رفت وپرسید :
ــ به کجا می رود ؟
ــ گویا به پاریس یا لندن .
ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم کله گنده ای است
ــ خدا می داند .
رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه تا غروب توی فکر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند کرده بود . به نظرش آمد که دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، آن روز خوشی که او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی کند فرا رسیده . کوتسین 2 مدال استانیسلاو و درجه سوم و یک مدال صلیب سرخ و یک مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شکل متقاطع ) داده بود برایش درست کرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می کرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندکه آدم هر قدر بیشتر نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل داست . نیک می دانست که برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ کنید و نه برای آسایشگاه سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلکه فقط باید در کمین فرصت باشید . و به نظرش چنین آمد که اکنون آن فرصت به دست آمده .
روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش کرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست و بیکار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود کاوش می کرد .
کوتسین تبسم کنان چنین گفت :
ــ خواهشمندم از این که مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف کنم : اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ کوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به شخص آن جناب که نماینده کشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم دارم .
مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته کرد . کوتسین سخنان تبریکیه ای را که قبلا از بر کرده بود دنبال کرده چنین گفت :
ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد که مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم دارم .
ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته کرد . کوتسین که هیچ زبانی نمی دانست ، سر تکان داد و خواست بفهماند که نمی فهد و در دل اندیشید که « خوب ، من چگونه با او گفتگو کنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریک و دقیق است . جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و کرنا مطالب را فاش می کند . »
بعد کوتسین همه لغت های خارجی را که در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و من و من کنان گفت :
ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟کومپرانه ؟ می خواست با کلمات و یا حرکت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان کند ولی نمی دانست چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » که به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره کرد و بعد سر خود را نشان داد و به عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون که « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی چیزی درک نکرد ولی لبخندی زد و گفت :
ــ کاریاشو ، موسیو ، کاریاشو ...
نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می کوفت و می گفت :
ــ کمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می کنم که « پرومناژ » کوچکی بکنیم ... کومپرونه ؟ پرومناژ ...
کوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را که حرکت می کنند در اورد . راحت قلم که چشم از مدال های کوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد که ایشان مهمترین رجل شهر هستند و کلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیک دری که به طرف رستوران «ژاپون » گشوده می شد ، کوتسین فکر کرد که بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می کرد . توقف کرد و به میزها اشاره نمود و گفت :
ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنترکت ... شامپان و غیره ... کومپرونه ؟ می فهمی ؟
مهمان نامدار فهمید و اندکی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن شامپانی و خوردن بودند . کوتسین گفت :
ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان یکی نیست ولی منافع مشترک و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...
ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمک سود فرو برد و سر را به علامت تحسین و ستایش به حرکت در آورد و گفت :
ــ کاریاشو! بی رین !
رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :
ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران کرد و گفت : برادر امر کن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !
بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا کنند . مردم عامی شهر دیدند که چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، که صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .
ضمنا مردم عامی شهر دیدند که چگونه نزدیک دروازه سنگی که دو طرفش مجمسه شیر بود توفق کرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان کرده و خورشید را و بعد به سینه خود اشاره کرد و بعد بار دیگر به شیر کنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی تبسم کنان سبیل رضا سر تکان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در کجا گذراندند ، معلوم نیست .
فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . کارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل کرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونکه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه آمیز چنین گفت :
ــایرانیان رسمی دارند که اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ی او سر ببرند .
چیزی نگذشت پاکتی را که به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاکت را گشود و کاریکاتوری را مشاهده کرد . راحت قلم را کشیده بودند که شخص شخیص رئیس بلدیه در مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز کرده می گوید :
به نشانه دوستی دو کشور
یعنی روسیه و ایران
و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم
میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح کنم
ولی عفوم کنید ( نمی توانم ) چون من خرم !
وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نکشید .
به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش کرد و دیدنی های شهر را نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه به سینه خود اشاره کرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود کردند و رئیس بلدیه که گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره کند از آن بالا برای قراولی که آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :
ــ آژیر خطر بده !
ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و کسی حاضر نشد . در مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی کرد و حتی اشک از دیدگان فرو رخت و وقتی که قطار به حرکت در آمد فریاد زد :
ــ از طرف ما به ایران تعظیم کنید و بگویید که دوستش داریم !
یک سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حرکت می کرد و پوستین را گشوده بود و افسوس می خورد که هیچکس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .
روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « تاکووا » ی صربستان را زیب پیکر کند .
دیوانه وار می خواست .
عاشقانه می خواست .
به خاطر آن عذاب می کشید.
ــ به کجا می رود ؟
ــ گویا به پاریس یا لندن .
ــ عجب ! ... پس معلوم است آدم کله گنده ای است
ــ خدا می داند .
رئیس بلدیه چون از اداره به خانه خود آمد و ناهار خورد باری دیگر در اندیشه فرو رفت و این دفعه تا غروب توی فکر بود . ورود آن مرد متشخص ایرانی اوا را سخت مشغول داشته علاقمند کرده بود . به نظرش آمد که دست تقدیر گریبان این راحت قلم را گرفته به نزد او آورده است و سرانجام ، آن روز خوشی که او آرزوی دیرین و شورانگیز خویش را عملی کند فرا رسیده . کوتسین 2 مدال استانیسلاو و درجه سوم و یک مدال صلیب سرخ و یک مدال « انجمن نجات غریق » را دارا بود . گذشته از این ها آویزه گونه ای ( تفنگ زرین و گیتاری به شکل متقاطع ) داده بود برایش درست کرده بودند و چون این آویزه را به سینه لباس رسمیش نصب می کرد از دور مثل چیزی ویژه و زیبا و عجیب می مانست و به جا ینشان امتیاز می گرفتندش . همه می دانندکه آدم هر قدر بیشتر نشان و مدال داشته باشد بیشتر حریص می شود ـ و رئیس بلدیه هم مدت ها بود میل داشت نشان « شیر وخورشید » ایران را داشته باشد . با شور وعشق میل داشت ، دیوانه وار میل داست . نیک می دانست که برای دریافت این نشان نه لازم است جنگ کنید و نه برای آسایشگاه سالخوردگان اعانه بدهید و نه در انتخابات فعالیت ابراز نمائید، بلکه فقط باید در کمین فرصت باشید . و به نظرش چنین آمد که اکنون آن فرصت به دست آمده .
روز بعد ، به هنگام نیمروز همه نشان های امتیاز خود را به سینه زد و سوار شد و به مهمان سرای « ژاپون » رفت . بخت یاری اش کرد . و چون وارد نمره آن ایرانی نامدار شد دید او تنهاست و بیکار نشسته . راحت قلم آسیائی بود عظیم الجثه ، بینی ئی داشت چون ابیا و چشمان ورقملبیده و فینه به سر . روی زمین نشسته بود و در جامه دان خود کاوش می کرد .
کوتسین تبسم کنان چنین گفت :
ــ خواهشمندم از این که مزاحمتان شده ام غفوم فرمایید . افتخار دارم خود را معرف کنم : اصیلزاده وشوالیه ، استپان ایوانویچ کوتسین ، رئیس بلدیه این محل . وظیفه خود می دانم به شخص آن جناب که نماینده کشور معظم دوست و همسایه ما هستید مراتب احترام را تقدیم دارم .
مرد ایرانی برگشت و زیر لب چیزی به زبان فرانسوی خیلی بد تته پته کرد . کوتسین سخنان تبریکیه ای را که قبلا از بر کرده بود دنبال کرده چنین گفت :
ــ مرزهای ایران با حدود میهن پهناور ما مماس می باشند و بدین سبب ، به اصطلاح ، حسن توجه متقابل این جانب را برمی انگیزد که مراتب توافق و هم بستگی خود را به آن جناب تقدیم دارم .
ایرانی نامدار برخاست و باری دیگر به همان زبان چیزی تته پته کرد . کوتسین که هیچ زبانی نمی دانست ، سر تکان داد و خواست بفهماند که نمی فهد و در دل اندیشید که « خوب ، من چگونه با او گفتگو کنم ؟ خوب بود الساعه دنبال مترجم می فرستادم ولی موضوع باریک و دقیق است . جلو شخص ثالث نمی توان حرف زد . بعد مترجم توی همه شهر با بوق و کرنا مطالب را فاش می کند . »
بعد کوتسین همه لغت های خارجی را که در روزنامه خوانده و به ذهن سپرده بود به یاد آورد و من و من کنان گفت :
ــ من رئیس بلدیه ام ... یعنی « لرد مر » ... یعنی مونی سیپاله ... ووئی ؟کومپرانه ؟ می خواست با کلمات و یا حرکت دست و صورت وضع اجتماعی خود را بیان کند ولی نمی دانست چگونه به این مقصود نایل شود . تابلو « شهرونیز » که به دیوار آویزان و نام شهر به حروف درشت زیر آن نوشته شده بود نجاتش داد . با نگشت به شهر اشاره کرد و بعد سر خود را نشان داد و به عقیده خودش جمله ای ساخت به این مضمون که « من سرور و رئیس بلدیه ام » . آن مرد ایرانی چیزی درک نکرد ولی لبخندی زد و گفت :
ــ کاریاشو ، موسیو ، کاریاشو ...
نیم ساعت بعد رئیس بلدیه گاه به شانه و گاه به زانوی آن مرد ایرانی دست می کوفت و می گفت :
ــ کمپرونه ؟ ووئی ؟ به عنوان لردمر و مونی سیپاله ... به شما پیشنهاد می کنم که « پرومناژ » کوچکی بکنیم ... کومپرونه ؟ پرومناژ ...
کوتسین با انگشت ونیز را نشان داد و با دو انگشت تقلید پاهایی را که حرکت می کنند در اورد . راحت قلم که چشم از مدال های کوتسین برنمی داشت ، ظاهرا حدس زد که ایشان مهمترین رجل شهر هستند و کلمه « پرومناژ » را فهمید و لبخند ملاطفت آمیزی زد . بعد هر دو نفر پالتوهای خود را پوشیدند و از نمره خارج شدند . در پایین ، نزدیک دری که به طرف رستوران «ژاپون » گشوده می شد ، کوتسین فکر کرد که بد نبود اگر مرد ایرانی را ضیافت می کرد . توقف کرد و به میزها اشاره نمود و گفت :
ــ بد نیست به رسم روسیان بندازیم بالا ... پوره ... آنترکت ... شامپان و غیره ... کومپرونه ؟ می فهمی ؟
مهمان نامدار فهمید و اندکی بعد ، هر دو نفر در بهترین اطاق رستوران نشسته مشغول نوشیدن شامپانی و خوردن بودند . کوتسین گفت :
ــ می نوشیم به سلامتی ترقی ایران ... ما روس ها ایرانیان را دوست می داریم ... گرچه دینمان یکی نیست ولی منافع مشترک و به اصطلاح حسن توجه متقابل ... ترقی ... بازارهای آسیا ... فتوحات مسالمت جویانه ، به اصطلاح ...
ایرانی نامدار با اشتهای فراوان می نوشید و می خورد . چنگان را در ماهی نمک سود فرو برد و سر را به علامت تحسین و ستایش به حرکت در آورد و گفت :
ــ کاریاشو! بی رین !
رئیس بلدیه به غایت خوشحال شد و گفت :
ــ از این ماه یخوشتان می آید ؟ بی ین ؟ چه خوب . ــ بعد رو به پیشخدمت رستوران کرد و گفت : برادر امر کن دو تا ماه یاز آن بهترهاش به نمره حضرت اشرف بفرستند !
بعد رئیس بلدیه و آن ایرانی متشخص رفتند باغ وحش را تماشا کنند . مردم عامی شهر دیدند که چگونه رئیس شهرستان ، استپان ایوانویچ ، که صورتش از فرط نوشیدن شامپانی سرخ شده و شاد و بسیار راضی است ، آن مرد ایرانی را در خیابان های عمده و بازار گرداند و دیدنی های شهر را نشانش داد و سرانجام بر فراز برج آتش نشانیش برد .
ضمنا مردم عامی شهر دیدند که چگونه نزدیک دروازه سنگی که دو طرفش مجمسه شیر بود توفق کرد و اول شیر را به آن مرد ایرانی نشان داد بعد انگشت را حواله آسمان کرده و خورشید را و بعد به سینه خود اشاره کرد و بعد بار دیگر به شیر کنار دروازه وخورشید آسمان . و مرد ایرانی تبسم کنان سبیل رضا سر تکان داد و دندان های سفید خویش را ظاهر ساخت . بعد از غروب هر دو در مهمانخانه « لندن » نشسته به نوای زنان هارپ نواز گوش دادند . اما شب را در کجا گذراندند ، معلوم نیست .
فردای آن روز ، صبح، رئیس بلدیه به اداره آمد . کارمندات ظاهرا در بعضی چیزها اطلاع حاصل کرده برخی مطالب را حدس می زدند . چونکه منشی بلدیه به نزد او آمد و با تبسمی سخریه آمیز چنین گفت :
ــایرانیان رسمی دارند که اگر مهمان نامداری به ایشان وارد با ید به دست خود گوسفندی را برا ی او سر ببرند .
چیزی نگذشت پاکتی را که به وسیله پست رسیده بود به رئیس بلدیه دادند . او پاکت را گشود و کاریکاتوری را مشاهده کرد . راحت قلم را کشیده بودند که شخص شخیص رئیس بلدیه در مقابلش به زانو در افتاده و دست ها را به سوی او دراز کرده می گوید :
به نشانه دوستی دو کشور
یعنی روسیه و ایران
و به علامت احترام به شما ، ای سفیر بسیار محترم
میل داشتم خود را به عنوان گوسفند در قدمتان ذبح کنم
ولی عفوم کنید ( نمی توانم ) چون من خرم !
وجود رئیس بلدیه را احساس نامطبوعی فرا گرفت ... ولی طولی نکشید .
به هنگام نیمروز بار دیگر نزد آن ایرانی نامدار رفت و مجددا ضیافتش کرد و دیدنی های شهر را نشانش داد و باز به سوی دروازه سنگی اش برد و باز گاه به شیر و گاه به خورشید آسمان و گاه به سینه خود اشاره کرد . به اتفاق در مهمان سرای « ژاپون » ناهار خوردند و بعد از ناهار ، سیگار بر لب ، با صورت های سرخ از مشروب ، خوشحال و راضی باز بر برج آتش نشانی صعود کردند و رئیس بلدیه که گویا می خواست دیدگان مهمان خود را با منظره بی نظیری خیره کند از آن بالا برای قراولی که آن پایین مشغول گشت بود فریاد زد :
ــ آژیر خطر بده !
ولی آژیر بی نتیجه ماند ، چون ماموران آتش نشانی حمام رفته بودند و کسی حاضر نشد . در مهمانخانه « لندن » شام خوردند و پس از شام مرد ایرانی سواز قطار شد و رفت و استپان ایوانویچ به هنگام بدرقه او سه بار به رسم روس ها با او روبوسی کرد و حتی اشک از دیدگان فرو رخت و وقتی که قطار به حرکت در آمد فریاد زد :
ــ از طرف ما به ایران تعظیم کنید و بگویید که دوستش داریم !
یک سال و چهار ماه گذشت . یخ بندان سختی بود . قریب سی و پنج درجه زیر صفر باد شدیدی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد می وزید . استپان ایوانویج در خیابان حرکت می کرد و پوستین را گشوده بود و افسوس می خورد که هیچکس پیشش نیم آید تا نشان « شیر وخورشید » را بر سینه اش ببیند . تا غروب با پوستین باز و سینه گشوده را می رفت و سخت سرما خورد و شب هنگام از پهلویی به پهلوی دیگر می غلتید و نمی توانست به خواب برود .
روحش معذب بود . باطنش می سوخت . قلبش ناآرام در تپش بود : حالا می خواست نشان « تاکووا » ی صربستان را زیب پیکر کند .
دیوانه وار می خواست .
عاشقانه می خواست .
به خاطر آن عذاب می کشید.