به بهانه تو...

چه می‌شد
زمین
گرد نبود
تا من
یک گوشه
به انتظار تو بنشینم؟

...

آهای غریبه...

نمیدونم تا حالا واستون پیش اومده یا نه! آدم گاهی نسبت به یه ناشناس تو خیابون حس قرابت پیدا میکنه. دوس داری بری جلو. نگاهش کنی. عطرشو حس کنی، سر صحبتو باهاش باز کنی و بعد یهو ببوسیش...

نمیدونم این حس از کجا میاد... شاید یه جایی، یه روزی قراره سرنوشتت با اون آدم گره بخوره و تو نمیدونی. شاید اون آدم یکی از دوستای مجازیت باشه. یکی از خواننده های وبلاگت، یکی از دوستای گودرت، یا یکی از کانتکت های ایمیلت... 

*********************

امروز رفتم قلهک. یه کمی کار داشتم و یه دوست قدیمی رو هم دیدم. قرار بود نهار رو باهم باشیم که واسش کاری پیش اومد و رفت. تا موقع نهار همون دوروبر بودم بعدم رفتم بلو برگر. نهار رو خوردم و اومدم ططرف  مترو. جلوی بلیط فروشی واستاده بود. اندام کشیده ولاغر، صورت خوش فرم، یه شال که نیمی از موهای جو گندمیش رو پوشونده بود. نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. نمیدونم چقدر شد اما انگار زمان ایستاده بود. بی اختیار لبخند زدم. ون هم خندید. انگار زمان برای حرکت منتظر لبخند من بود! چه لبخند بیجایی....

سوار مترو که شدم هنوز تو فکرش بودم، مصلا پیاده شدم و رفتم تو یکی از ون هایی که مسیرشون سمت مجیدیه است نشستم. از توکیفم همشهری جوان رو دراوردم و شرع به خوندن کردم...

-- "سلام!"

چه صدای اشنایی! تو یه لحظه مغزم شروع به کندوکاو خاطرات میکنه تا صاحب صدا رو پیدا کنه اما قبل از رسیدن به نتیجه چشم فرمان دل رو اطاعت میکنه. نگاهش میکنم، خودشه، یعنی اشناست؟ پس چرا هیچی ازش یادم نمیاد، یعنی کی میتونه باشه؟ یه همبازی دوران کودکی؟ یه دوست قدیمی؟ یه آشنا که دورادور منو میشناسه یا...

--"گفتم سلام"

رشته افکارم پاره میشه و جواب میدم. میگه نگاه سنگینی دارم و خودش هم نمیدونه چرا بهم سلام کرده چون منو نمیشناسه. چند دقیقه ای حرف میزنیم و حتی اسم هم رو هم نمیپرسیم. کلی گویی میکنیم. سعی میکنم خودم رو با مجله سرگرم کنم، چند دقیقه بعد نگاهم بی اختیار به سمتش میچرخه. باز هم سکون، باز هم لبخند... در افکارم غرقم که حس میکنم دستم داغ شده... طنین صداش باز رشته افکارم رو پاره میکنه...

--"ممنون آقا، همینجا پیاده میشم"

دستم رو که رها میکنه تازه میفهمم این داغی از کجا اومده. پیاده میشه و با نگاهش ازم خداحافطی میکنه. زمان خداحافظی که میشه دیگه واسه دراومدن از سکون به لبخند هم نیاز نیست. 

******************************

اینو اینجا نوشنم که شاید تو، دختری که مانتوی نوک مدادی داشتی با شال سورمه ای و کفش های آبی، اینجا بخونیش. شاید امروز شاید هم فردا. شاید سال های بعد. شاید یه دوست خوند و واست تعریف کرد. شاید یه جا چاپ شد و دیدیش. شاید...

به هرحال این رو نوشتم تا بخونی و بدونی اون لحظه که دستمو گرفتی چقدر دوس داشتم تو رو غرق بوسه کنم، محکم بغلت کنم و بهت بگم واسم مهمی. از امروز نگرانت میشم. اگه گذرت به اینجا افتاد منو از حالت بیخبر نذار...

تهران 24 ساعت!!!

تهران 24 ساعت!

نمیدونم، ولی میگن این هوا و آب ِ لامصبِ تهران "سرب" داره!  واسه همینم هست که آدمو سنگین میکنه و دیگه نمیذاره بری جای دیگه. اصلا اعتیاد داره لاکردار! بوی دودش آدمو میبره تو فضا!

24 ساعت دیگه تهرانم. بازم میشه برم از صبح تا شب تو اون متروی شلوغ چرخ بزنم و از اول تا آخر خط رو 100 بار برم و بیام. یا برم مثل دیوونه ها کتابفروشی های انقلاب رو نگاه کنم و فقط نگاه کنم. یا ببینم بالاخره میتونم تا ته ولیعصر پیاده برم؟ یا برم هفت حوض و ساعی و قیطریه، به یاد روزایی که با هم میرفتیم اونجا...

و هر جا که برم تو همراهمی. این سنگینی مال سرب نیست. نه به آب ربط داره نه هوا. حضور سنگین ِ توِ ِ که همیشه همراهمه. بوی دود نیست، بوی تو ِ که معتادم کرده.

فک نکن نمیدونم کجایی! دلم بدجور هواتو کرده....