وقتی هنوز کارد به استخوان نرسیده...

وقتی هنوز کارد به استخوان نرسیده

یعنی وقتی جایی هست برای خواب،

یعنی وقتی تکه نانی هست برای نمردن از گرسنگی،

یعنی وقتی هنوز نگاه های مهربانی هست که گرمت کند،

یعنی وقتی هنوز کلیه ای هست برای فروش،..

بازنوشت:

فوری

به علت مشکلات مالی خیلی فوری

یک عدد کلیه به فروش می رسد

گروه خونی O+

------------

سن 31 ساله...

خداوندا، میدانم که حل مشکلات همه انسان ها مقدر نیست، لااقل در این ایام، شادی را برای همه، خصوصا کسانی که درگیر مشکلند مقرر فرما...

بصیرت...


سخت است...

فهماندن چیزی،

به کسی که ، برای نفهمیدنِ آن پول میگیرد...


                                                احمد شاملو


****************
ادامه مطلب را بخوانید!
ادامه نوشته

پنجره-4

پرنده گفت: شاعرم

درخت را سرود

درخت گفت: زنده‌ام

و راز زنده‌بودنش

پرنده بود....

افسانه شعبان نژاد


پ.ن: این کتاب را تازه پیدا کردم، اشعار زیبایی دارد. اگر توانستید تهیه کنید:

پرنده گفت شاعرم/ افسانه شعبان نژاد/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان/ قیمت 1550 تومان

پ.ن.2: برگشتیم!

پنجره-3

تو مثِ مخملِ ابری

مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی: اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات...


احمد شاملو


پ.ن: دکلمه من و درخت و بهار

پنجره-2

جنگل

باران

پاییز...

دست هایت کو؟

جایت، همراه دو فنجان قهوه خالی...


پ.ن: عکس را در پاییز گرفته ام! بهار نیست!

پرمان را چیده اند، مبادا پرواز کنیم...

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد...

پ.ن: داشتیم میرفتیم درکه! برف را ببین! حالا هرچه از ما اصرار که همه مزه درکه به این برف است، از دیگر دوستان انکار، که جوابمان یک حرف است، هرچه کردیم مغاطله و مکالمه و مکاشفه و معارضه و معامله سودمند نیافتاد! این است که نشستیم و پست بنوشتیم و بار سفر بستیم...فی الحال البته تا شب هستیم!

پیشنهادهای دیواری: بانگ آزادی، کوسه جنوب/ گاه نوشت های یک نیمچه انسان / اسان ترین شیوه یافتن لینک دانلود سریال ها، یک پزشک/ 32 سال گذشت، مارکوپلو دم کشیده/ چگونه تصاویر فیلتر شده فلیکر fllickr را مشاهده کنیم / معرفی 10 گودری برتر /
دورخوانی بعدی: 29 بهمن، جمعه، 10:15 صبح، پارک طالقانی، کتاب مرد، محمود دولت آبادی

پنجره-1


درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم...


پ.ن: در پست یک فیلم یک نگاه، گفتم که "من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است، بیا ره توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟..." فردا عازم مشهدم. تا آخر هفته احتمالا، اگر این 1 هفته نشد سر بزنم بر من ببخشایید.

بعد نوشت: ساعت 9 شب است! امشب و امسال، چه شکوهی دارد الله اکبر ها، سبز تر از همیشه! گویی از عمق جان بر می آیند...

حدیث فقر را محرم نباشد...

هر گاه در خیابان های این شهر قدم میزنم،

تمام قلبم به درد می آید،

از دیدن کودکانی که باید

طعمِ تلخِ قد کشیدن در خیابان را

هر روز مزمزه کنند...

[میان نوشت: یک ضرب المثل ژاپنی هست که میگه: غمگین بودم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت...]




پ.ن.1:  1,359,435 تومان، خط فقر برای زندگی در تهران

و ببینید فقر را از دید دکتر شریعتی...

ادامه نوشته

پند نامه-1

یاد دارم در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز…
شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مُصحفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته.
پدر را گفتم: "از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد... چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند..."
 گفت: "جانِ پدر ،تو نیز اگر بخفتی، بِه از آن که در پوستینِ خلق افتی..."

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشند

نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش


عکس روز: تالار موسیقی، عالی قاپو، میدان نقش جهان...



پ.ن.1: ازین پس قصد دارم حکایات جالبی رو از گلستان و قابوس نامه تو وبلاگ قرار بدم!

پ.ن.2: لطفا به پند های درون حکایت دقت کنین!

پ.ن.3: نکته مهمی که تو این حکایت هست و احتمالا از دید  همه پنهون میمونه و در بسیاری از حکایات دیگر گلستان هم مشهوده، جنبه انتقاد پذیریِ بالای سعدیه که حتی اشتباهات خودش رو با این جسارت ذکر میکنه. خدا جنبه شنیدن نقد رو به همه ما عطا کنه.

پ.ن.4: چرا بعضی ها فک میکنن فقط حرف، فکر، و رفتارِ خودشون درسته؟


....برای روزی که کاغذ و قلم هم حس نوستالوژیک انسان را بر می انگیزند

برای روزی که کاغذ و قلم هم حس نوستالوژیک انسان را بر می انگیزند....

از خواب راس ساعت 7:30 بیدار میشوی، هیچ احساس خستگی در خود حس نمی کنی، یک دوش آب گرم وبعد هم صبحانه مفصلی که روی میز چیده شده است در انتظار توست، لباس هایت را می پوشی و به سمت در می روی و در خود به خود برایت باز می شود، اسانسور صبح به خیری می گوید و طبقه دلخواهت را می پرسد و تو را به پارکینگ می رساند، اتوموبیل هوشمندت را که سوار شدی و مسیر را برایش معلوم کردی، پوزخندی میزنی بر گذشتگان، که در عصر ماقبل تاریخ می زیسته اند! برای آنها که به جای سیستم پیشرفته استفاده از امواج برای بیداری از ساعت های کوکی استفاده میکرده اند! و صبحانه را خود یا همسرشان تدارک میدیدند و حتی وعده ها و میان وعده های دیگر را... ولابد چه دست پخت بدی هم داشته اند! و چقدر سخت بود اگر قرار بود همه درها را با دست باز کنی و دکمه اسانسور را با دست فشار دهی...

کاش روزی این سطور را بخوانی...

آنگاه وقتی این پوزخند بر لبانت شکل گرفت، به یاد آور این سطور را، و بدان همه طعم زندگی در خواب ماندن صبح ها، سرد بودن آبِ حمام و مهیا نبودن بساط صبحانه است. در این است که یک روز غذا بسوزد، یک روز کم نمک، یک روز شور... که تو به صرف غذا بودن آن را نخوری، بلکه چون دستپخت یک عزیز است با جان و دل میل کنی! و تو هیچ وقت لذت ویراژ و سبقت در خیابان را نمیفهمی...

پوزخندت رنگ باخت؟

[میان نوشت: برای نسل بعد نگاشته شد]


عکس امروز: نقاشی زیبایی بر دیوار عالی قاپو

[میان نوشت: عکس مربوط به فوتو بلاگ خودمان است!]


پ.ن1: ببینید:

گران ترین دفتر کار دنیا  (انگیزه اصلی من برای نوشتن این پست این لینک بود)


پ.ن.2: غمگین بودن معمولی است یا معمولی بودن غم انگیز؟

پ.ن.3:

"دوستی نیز گلی ست"،

پرِ خار و پرِ برگ،

یادمان باشد،

وقتی گل چیدیم،

عطر و خار و برگ و گلبرگ همه همسایه دیوار به دیوارِ همند...