یک کلمه حرف...

دیروز داشتم از جلوی یه کتابفروشی رد میشدم،

مثل همیشه واستادم به نگاه کردن کتابا،

یاد اون روزا افتادم که با هم میومدیم اینجا،

تو خیره میشدی به کتابا،

من ولی...

خیره میشدم به چشمای تو،

تو هم محو کتاب ها،نمیفهمیدی میبینمت یا شاید هم خودتو میزدی به نفهمیدن!

باز یاد شعر مشیری می افتم که انگار واسه تو سروده:

"...مخمل نگاه اين بنفشه ها
مي برد مرا سبكتر از نسيم
از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو

كه رسته در كنار هم
زرد و نيلي و بنفش
سبزو آبي و كبود..."

دوباره حس میکنمت... انگار کنارم واستادی...

سرمو اونقدر بهت نزدیک میکنم که نفس هام گونه هات رو نوازش میکنه...

تو گوشت نجوا میکنم:

یه حرفایی هست..

که نباید انتظار داشته باشی بشنوی..

نباید توقع داشته باشی که برات بنویستشون..

بعضی حرفا رو باید بفهمی..

باید که درک کنی..حس کنی حتی..

باور کن بعضی حرفا درد داره گفتنشون..

د.د.


پ.ن: ماجرا کلا تخیلی بود!

معتادت شدم!

میتوانی به سیگار معتاد شوی
یا الکل
یا حتی هزار جور کوفت و زهرمار دیگر

اما خدایا نیاورد آن روزی را
که
 به یک آدم معتاد شوی
خماری این یکی را سخت میشود تاب آورد....

امان از اعتیاد!

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی

مردها در چارچوب عشق٬ به وسعت غیرقابل انکاری نامردند!

برای اثبات کمال نامردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن٬ احساس میکنند مردند.

تا وقتی که قلب زن عاشق نشده٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجزتر از یک فقیر و گداتر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند...

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد٬ به یکباره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جستجو میکنند...

                                                              دکتر علی شریعتی

فراموشی...

اولین ها و آخرین ها هرگز از یاد نمی‏روند

پس بیهوده تلاش نکن به این سادگی ها

 کسی  را فراموش کنی

که هم اولین بوده، هم آخرین ....

فاضل نظری 5

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

دوستان مجازی....

نمیدونم تا حالا شده به یه آشنا تو وب برخورد کنین؟ یا برعکسش، با یه نفر تو وب آشنا شین؟

من تجربه هر دوش رو به کرات دارم...

برخورد با آشنا که زیاد بوده... چون من تو وب همیشه با اسم و مشخصات واقعیم جلو میرفتم،

آشنا شدن با دوستای مجازیم هم که زیاد بوده و خودم دلیلی واسش ندارم! اصلا هم آدمی نیستم که برم دنبال کسی واسه دوست شدن،

هر چی بوده روابطی بر پایه احترام و دوست داشتن در یه حد متعادل بوده. گواه این موضوع هم دوستای وبلاگیم هستن که رابطمون از احوالپرسی تلفنی فراتر نرفته...

و جالب اینجاست که اهالی هر محیط مجازی خصوصیات خاص خودشون رو دارن، تو یاهو شخص کاملا دروغگوه (99%)، احتمالا حتی یک اطلاع درست هم نمیده،معمولا هم افکار این ادم ها افکار ج.ن.س.ی و هدفشون سواستفاده از طرف مقابله. در واقع تو یاهو ادما شخصیت رویایی ِ خودشون هستن!

تو جی میل، گوگل بازز و گوگل ریدر آدما کمی بهترن، درصد خیلی کمی مثل یاهویی ها هستن. اشخاص جالبی رو میشه تو شبکه های گوگل پیدا کرد که بیشتر در این محیط ها روحیه شاد خودشون رو به نمایش میذارن، پس نکته مهمی که من راجع به گوگلی ها فهمیدم اینه که همه اون شادی ها غیر واقعیه و خیلی از اون ها غم های بزرگی دارن. در عین حال ادم های موفق هم در گوگل هستن. درصد دروغ گفتن به شدت نسبت به یاهو کمتره(شاید حدود 50%).

تو گوگل ادما شخصیت شاد خودشون هستن!

تو فیس بوک به دلایل خاصی ادما مجبورن خودشون باشن و خیلی هم صادق باشن! چون به راحتی امکان داره کسی اونا رو سرچ کنه و حتی خصوصی ترین عکس هاشون رو ببینه.

اما جالب ترین محیط مجازی محیط وبلاگ نویسیه. من صداقت عجیبی تو کامنت های دوستان وبلاگیم میبینم.اینجا جاییه که ادما فقط ذهنشون رو خالی میکنن.

روح این ادماست که اینجا حکمرانی میکنه و همینه که این محیط رو واسه ادم دوست داشتنی میکنه. قشنگی اینجا اینه که میتونی بی دغدغه قربون صدقه دوست وبلاگیت که جنس مخالف هم هست بری!

میتونی هرقدر میخوای ازش تعریف کنی بدون اینکه نگران بشی که شاید واسه طرف سوتفاهم شه. چون حتی اگه سووتفاهم بشه هم اتفاق خاصی نمیفته! اینجا رو دوس دارم چون همه توش راحتیم!

چون وقتی همو میبوسیم "وبلاگی" میبوسیم! چون وقتی قربون صدقه هم میریم "وبلاگی" قربون صدقه میریم! ...


پ.ن. تو هم "وبلاگی" دوسم داری؟

یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه....



شاید یه روز با چستجوی این جمله تو گوگل پیدام کنی... کی میدونه؟

پ.ن.1: بالاخره بعد از مدت ها کامنت گذاری رو تو وبلاگم آزاد کردم!

پ.ن.2: وب اولم رو تعطیل کردم، ازین به بعد فقط اینجا مینویسم!

کی رفته ای ز دل؟

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را                        کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور                    پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من                     با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد                  تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین                     تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری                      تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم                    خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را...

فروغی بسطامی

دلاويزترين

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***


ادامه نوشته

بس که نیستی...

طبقه‌ی دوم تخت دونفره‌ی اتاق دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوار. سعی می‌کردم چیزی را که با خط ‌ریزی روی دیوار نوشته شده‌بود بخوانم. شب‌های چهارشنبه‌ی هر هفته می‌رفتم خوابگاه و تا بعدازظهر جمعه پیش منصور می‌ماندم و هر بار هم روی همین تخت می‌خوابیدم اما نمی‌دانم چرا این نوشته را هیچ‌وقت ندیده بودم. گفتم: «لابد جای صله گرفتن شمشیر می‌گرفتند دست‌شون و می‌رفتند توی جنگ‌ها آدم بکشند»

گفت: « این شعر رو گوش‌کن که اون یارو، بساطی سمرقندی رو می‌گم، واسه زنی گفته و بابتش کلی سکه و اشرفی گرفته.» بعد صدای به هم خوردن کاغذهایش بلند شد. لابد داشت توی کاغذهای روی میزش دنبال شعری می‌‌گشت که شاعری ششصد سال قبل آن‌ را برای معشوقه‌اش سروده بود و بابتش کلی صله از نواده‌ی تیمور گرفته بود. از توی راهرو صدای چند نفر می‌آمد که داشتند با هم شوخی می‌کردند. من سرم را تقریبا چسبانده بودم به دیوار تا نوشته‌ی بد خط دانشجویی را بخوانم که سه سال پیش توی همین اتاق رشته‌ی‌ریاضی می‌خوانده. روی دیوار با خودکار قرمز و با دست خط کج و کوله‌ا‌ی نوشته شده‌بود:

«باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛

بس که در سفری....»

مستورِ لعنتی...

متن اهنگ شکنجه گر داریوش

شكنجه گر

رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست

بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست

به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست

مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني

زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني

از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

"از هر چیزی که ترسیده ام به سرم آمده هست!
راستی‌ گلم! ...من از دست نوازشت،از آغوش مستانه ات، از بوسه هایت، مخصوصاً از آمدنت میترسم...!!!"

همراه شو عزیز کاین درد مشترک

هرگز  جدا جدا   درمان   نمیشود....

تنها نمان به درد....

 

دشوار زندگی هرگز برای ما

بی رزم مشترک آسان نمی شود..

.....