سخنی از او

چقدر حقیرند...
 مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،
نه اراده‌ی دوست نداشتن ،
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن؛
...
با این حال مدام ادعای عشق میکنند...
دکتر علی شریعتی

پ.ن.1: مثلا میخواستم سورپرایزش کنما! فهمید میخوام برم پیشش! بس که ضایع بازی درآوردم!
پ.ن.2:از همه دوستای خوبم که تو پست قبل نظر دادن ممنووووووووووون! جبران میکنم! البته هنوز نخریدم!

کمک!

میخوام یه کادو بگیرم...

واسه کسی که دوسش دارم،

منتها گیج میزنم!

نمیدونم چی بگیرم!

لطفا نظر بدین!

چی بگیرم بهتره؟

بهترین بهترین من...

همه سینه میزنن، ولی من غرق تو شدم، تو همون حالی که عکس میگیرم و به ادما نگا میکنم فکرم پیش تو مونده.

میگی شمع روشن کردی واسم

میگم واسه جفتمون روشن کن، واسه اینکه سال بعد با هم بیایم دسته ببینیم!

این وسط چند تا خیمه است

یه آدم با لباس قرمز و یه شمشیر

و چند تا بچه کوچولو با لباس سبز

اون کوچولوتره انگار واقعا ترسیده، اخماش توهم رفته، نگاهش که با نگاهم تلاقی میکنه لبخند میزنم، اونم میخنده، چه شیرین بود این خنده! با خودم میگم یعنی اون روز هم تو نینوا، کسی بود که به یکی از اون بجه ها لبخند بزنه؟

برمیگردم، تو اتاق که میرسم لباسامو عوض میکنم، میام پیش تو،

چقدر این لبخند رو لبات دوست دارم، و اون صدای خنده ات رو، و اون چشمای رنگارنگت که دیوونه ام میکنن!

من چقدر دوستت دارم دختر!

اینو حس میکنم!

با تک تک سلول هام!

دیگه تحمل ندارم! باید جسمم بیاد پیشت! فردا کارامو میکنم، یکشنبه یا دوشنبه میام! حالا میبینی!


پ.ن.1: خودم میدونم که زده به سرم! لازم نیست بگید!

پ.ن.2: شاید 1 - 2 روز رفتم مسافرت! خب دلم تنگ شده!


خوابم؟ بیدارم؟

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا  حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا  ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

....
شعر قشنگیه؟ اره، ولی هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم، کسی که عاشقشی بعد از مدت ها میاد سراغت، بعد بهش بگی حالا چرا؟ قبول ندارم! باید بغلش کنی! ببوسیش! حرفاشو بشنوی! باهاش دمخور شی!
حتی اگه دیگه نمیخوایش بازم بایست مهربون باشی! فقط به یه دلیل!
به خاطر احترامی که واسه عشق خودت نسبت به اون قائلی!



پ.ن.1: خوشحالم!
پ.ن.2: چند تا جمله قشنگ بعضی از دوستان گفتن که منم اینجا اضافه میکنم:
"عشق مانندحلقه است حلقه هم انتهایی ندارد" هذیون گو"عشق یعنی هرگز پشیمان نشوی..." نرگس

پ.ن.3: چند شب قبل تو قطار بودم، یکی از هم کوپه ای ها اهل شعر بود، با هم مکالمه قشنگی داشتیم، غزل بالا رو از شهریار خوند، یه نفر دیگه هم بود اونجا، یه مرد جاافتاده، ازاین بامرامای تهرونی! بچه شوش! داشت چای میریخت! اون جملاتی که با آبی نوشتم اون گفت، قلبم لرزید،زخم خورده معشوق بود و دیگه ازدواج نکرده بود، وقت خوردن چای زیر لب یه چیزی میگفت، مثل یه ورد! گفتم چی میگی؟ گفت:

به سلامتی معشوق بیوفا و عاشق با مرام...

خدا

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان 

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


پ.ن.1: خدایا! بابا تو دیگه کی هستی!

پ.ن.2: نمیدونم چرا آدم نمیشم من! خب یه یا الله گفتن هم کاری داره؟!

فاضل نظری 7+ زندگینامه

فاضل نظری سال ۵۸ در شهر خمین واقع در استان مرکزی متولد شد. تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. او دارای مدرک كارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد.تا کنون از این شاعر جوان اما با تجربه کشورمان سه مجموعه شعر « اقلیت » ، « گریه های امپراطور » و « آن ها » توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده که هر کدام از این مجموعه ها به دلیل استقبال چندین بار تجدید چاپ شده اند. مجموعه های شعری او توسط سوره مهر در یک بسته بندی مجزا تحت عنوان « سه گانه شعری فاضل نظری » ارائه شده است. نظری علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر مركز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می كند...

*برگرفته از وبلاگ طرفداران فاضل نظری


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل‌‌، گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌ايست كه قرباني‌ات كنند


پ.ن. 1: بالاخره برگشتم!

پ.ن. 2: وبلاگی که بالا معرفی کردم بسیار جالبه، حتما سر بزنید

پ.ن. 3: چقدر بده آدم بی معرفت باشه، حتی شما دوست عزیز!


فاضل نظری 6

بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد

کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد

سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم

با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد

عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است

گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد

آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است

دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد

آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد

گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد


پ.ن.1: به خدا هنوز مسافرتم! برگردم لطف همگی رو جبران میکنم! قربون همگیتون!