سخنی از او
پ.ن.2:از همه دوستای خوبم که تو پست قبل نظر دادن ممنووووووووووون! جبران میکنم! البته هنوز نخریدم!
واسه کسی که دوسش دارم،
منتها گیج میزنم!
نمیدونم چی بگیرم!
لطفا نظر بدین!
چی بگیرم بهتره؟

میگی شمع روشن کردی واسم
میگم واسه جفتمون روشن کن، واسه اینکه سال بعد با هم بیایم دسته ببینیم!
این وسط چند تا خیمه است
یه آدم با لباس قرمز و یه شمشیر
و چند تا بچه کوچولو با لباس سبز
اون کوچولوتره انگار واقعا ترسیده، اخماش توهم رفته، نگاهش که با نگاهم تلاقی میکنه لبخند میزنم، اونم میخنده، چه شیرین بود این خنده! با خودم میگم یعنی اون روز هم تو نینوا، کسی بود که به یکی از اون بجه ها لبخند بزنه؟
برمیگردم، تو اتاق که میرسم لباسامو عوض میکنم، میام پیش تو،
چقدر این لبخند رو لبات دوست دارم، و اون صدای خنده ات رو، و اون چشمای رنگارنگت که دیوونه ام میکنن!
من چقدر دوستت دارم دختر!
اینو حس میکنم!
با تک تک سلول هام!
دیگه تحمل ندارم! باید جسمم بیاد پیشت! فردا کارامو میکنم، یکشنبه یا دوشنبه میام! حالا میبینی!
پ.ن.1: خودم میدونم که زده به سرم! لازم نیست بگید!
پ.ن.2: شاید 1 - 2 روز رفتم مسافرت! خب دلم تنگ شده!
بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
خدایا !خسته ام!نمی توانم.
بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
خدایا سه رکعت زیاد است
بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است
چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است
امشب با من حرف نزده
خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند
هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود
خورشید از مشرق سر بر می آورد
خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
پ.ن.1: خدایا! بابا تو دیگه کی هستی!
پ.ن.2: نمیدونم چرا آدم نمیشم من! خب یه یا الله گفتن هم کاری داره؟!
*برگرفته از وبلاگ طرفداران فاضل نظری
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل، گمان مكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مردهاي ارزانيات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطهاي بترس كه شيطانيات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانهايست كه قربانيات كنند
پ.ن. 1: بالاخره برگشتم!
پ.ن. 2: وبلاگی که بالا معرفی کردم بسیار جالبه، حتما سر بزنید
پ.ن. 3: چقدر بده آدم بی معرفت باشه، حتی شما دوست عزیز!
گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
پ.ن.1: به خدا هنوز مسافرتم! برگردم لطف همگی رو جبران میکنم! قربون همگیتون!