از جان گذشته ایم و به جانان رسیده ایم...

نمیدونم شروعش رو باید کی دونست، وقتی اولین بار دیدمت؟ وقتی اولین بار توجهمو جلب کردی؟ اولین بار که برخورد داشتیم؟ اولین بار که دعوا کردیم؟ شاید هم اولین قهر و آشتیمون؟ یا ابراز عشقم، خواستگاریم، جواب مثبت تو یا ....

برای من اما شروعش پیشتر از این حرفاست و بیشتر از این 6 سال. این 6 سالی که همش خاطره های تلخ و شیرینه که میشه ازش یه نسخه مثنوی هفتاد منی و 4-5 تا حسین کرد شبستری درآورد! 

خوشحالم که بالاخره شرعی و قانونی(:دی) به هم رسیدیم! 

چه حس خوبیه تو رو داشتن... قول میدم خوشبختت کنم ماری عزیزم...

---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.1: چون خیلی از دوستان وبلاگی، کم و بیش در جریان رابطه ما بودن، دوست داشتم از این طریق یه جورایی اطلاع رسانی کنم، پیشاپیش پذیرای تبریکات صمیمانه شما نیز هستیم! :دی

پ.ن.2: این فقط یه اطلاع رسانی بود، پس احتمالا باز هم خاموش میشویم...


یک قدم نزدیکتر...


ادامه نوشته

به مناسبت 5 اسفند، روز مهندس

روز مهندس به همه مهندسان عزیز مبارک...

یادم میاد که از همون اول تاپ تن* رشته مورد علاقه ام تو علوم پایه بود. فیزیک و زیست و نجوم و باستان شناسی و ادبیات و ...

در کنار اونا هم هنر. ولی خب اخرش هیچ کدوم نشدم، یعنی افتادم تو خط مهندس شدن و فعلا که تا فوق لیسانسش با هم داریم میریم...

عجب حکمتی داشت اون شب انتخاب رشته (حکمتی که خیلی تکرار شده تا ما امروز اینجایی باشیم که هستیم)، اون انتخاب رشته ی عجیب و غریبِ من که بعد از برق، مهندسی شیمی رو زدم، نه مکانیک، نه عمران و نه کامپیوتر. نمیدونم چرا دقیقا چیزایی که دوس داشتم رو بعد از مهندسی شیمی زدم و هیچ وقت هم نفهمیدم... اما اگه نبود اون انتخاب رشته شاید هرگز تو زندگیم حتی یه بارم نمیدیدمت...

خوشحالم که اون انتخاب، انتخاب دیگه ای رو واسم در پی داشت. انتخابِ تو ماریِ عزیزم...

با دو روز تاخیر، روزمون مبارک...

* Top ten

برای تلطیف فضا بخوانید:

بيدار، پيامبر كوچك

توصیف من از دید کرگدن دل نازک!

چند تا خاطره ریزه میزه

اختصاصی برای تو

از وقتی اومدم دانشگاه، خیلی وقتا شده که از ایستگاه اول سوار مترو شدم. ایستگاه علم و صنعت..

همیشه میدیدمش که میومد تو ایستگاه

10 دقیقه منتظر میموند

و بعد از سوار شدن، تو اولین ایستگاه(ایستگاه سرسبز) پیاده میشد.

واسم عجیب بود، که حتی جاش رو عوض نمی کرد، همیشه یه واگن، یه صندلی، اگه اونجا پر میشد هم فقط جلوش وامیستاد.

حالا میفهمم، چرا یه آدم، هر هفته، یه روز خاص، یه ساعت خاص، یه مسیر خاص رو با مترو میره، وبعد میره یه کافی شاپ خاص، رو یه صندلی خاص، و یه نوشیدنی خاص رو میخوره....

چون یه روز، یه آدم "خاص" با وجودش همه اون ها رو خاص کرده...

بهترین بهترین من...

همه سینه میزنن، ولی من غرق تو شدم، تو همون حالی که عکس میگیرم و به ادما نگا میکنم فکرم پیش تو مونده.

میگی شمع روشن کردی واسم

میگم واسه جفتمون روشن کن، واسه اینکه سال بعد با هم بیایم دسته ببینیم!

این وسط چند تا خیمه است

یه آدم با لباس قرمز و یه شمشیر

و چند تا بچه کوچولو با لباس سبز

اون کوچولوتره انگار واقعا ترسیده، اخماش توهم رفته، نگاهش که با نگاهم تلاقی میکنه لبخند میزنم، اونم میخنده، چه شیرین بود این خنده! با خودم میگم یعنی اون روز هم تو نینوا، کسی بود که به یکی از اون بجه ها لبخند بزنه؟

برمیگردم، تو اتاق که میرسم لباسامو عوض میکنم، میام پیش تو،

چقدر این لبخند رو لبات دوست دارم، و اون صدای خنده ات رو، و اون چشمای رنگارنگت که دیوونه ام میکنن!

من چقدر دوستت دارم دختر!

اینو حس میکنم!

با تک تک سلول هام!

دیگه تحمل ندارم! باید جسمم بیاد پیشت! فردا کارامو میکنم، یکشنبه یا دوشنبه میام! حالا میبینی!


پ.ن.1: خودم میدونم که زده به سرم! لازم نیست بگید!

پ.ن.2: شاید 1 - 2 روز رفتم مسافرت! خب دلم تنگ شده!


خوابم؟ بیدارم؟

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا  حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا  ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

....
شعر قشنگیه؟ اره، ولی هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم، کسی که عاشقشی بعد از مدت ها میاد سراغت، بعد بهش بگی حالا چرا؟ قبول ندارم! باید بغلش کنی! ببوسیش! حرفاشو بشنوی! باهاش دمخور شی!
حتی اگه دیگه نمیخوایش بازم بایست مهربون باشی! فقط به یه دلیل!
به خاطر احترامی که واسه عشق خودت نسبت به اون قائلی!



پ.ن.1: خوشحالم!
پ.ن.2: چند تا جمله قشنگ بعضی از دوستان گفتن که منم اینجا اضافه میکنم:
"عشق مانندحلقه است حلقه هم انتهایی ندارد" هذیون گو"عشق یعنی هرگز پشیمان نشوی..." نرگس

پ.ن.3: چند شب قبل تو قطار بودم، یکی از هم کوپه ای ها اهل شعر بود، با هم مکالمه قشنگی داشتیم، غزل بالا رو از شهریار خوند، یه نفر دیگه هم بود اونجا، یه مرد جاافتاده، ازاین بامرامای تهرونی! بچه شوش! داشت چای میریخت! اون جملاتی که با آبی نوشتم اون گفت، قلبم لرزید،زخم خورده معشوق بود و دیگه ازدواج نکرده بود، وقت خوردن چای زیر لب یه چیزی میگفت، مثل یه ورد! گفتم چی میگی؟ گفت:

به سلامتی معشوق بیوفا و عاشق با مرام...

اگه بفهمی لب به سیگار زدم حتما منو میکشی! حق داری! اما حق فک کردن رو هیچ کس ازم نگرفته! گفتن که سیگار بده اما هیچ کس فکرش رو ممنوع نکرده! به این سیگار تخیلی احتیاج دارم، که بذارم گوشه لبم، بعد چند تا پک عمیق بزنم و تمومش کنم! خوشحال باشم؟ یا غمگین؟ که آدم این 900 کیلومتر رو بیاد، فقط به یه امید، امید دیدنت، دیدنت نه! بودنت! و تو نباشی! وانگار منتظر اومدن من بودی! ولی نه واسه دیدنم! واسه رفتنت! و کاش، کاش لااقل همونجایی نمیرفتی که من لعنتی از اونجا اومدم!

حرفات داره امیدوارم میکنه، گرچه شک دارم! نمیفهمم بالاخره چی تو ذهنته؟ دوستم داری؟ یا فقط چون دوست دارم باهامی؟ مهم نیست چرا باهام هستی، میخوام باهام باشی حتی اگه دوسم نداری، حتی اگه فقط بخوای ازم استفاده کنی... گرچه همچین آدمی نیستی، خوبترینی.

فقط... میترسم! که ترحم باشه...

دوست دارم...

باور کن...

باور كن ، صدامو باور كن

صدایی كه تلخ و خسته ست

باور كن ، قلبمو باور كن

قلبی كه كوهه اما شكسته ست شكسته ست

باور كن ، دستامو باور كن

كه ساقه ی نوازشه

باور كن ، چشم منو باور كن

كه یك قصیده خواهشه

وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد كردنه اسم كسی با صدامه

اسم تو هر اسمی كه هست

مثل غزل چه عاشقانه ست

پر وسوسه

مثل سفر، مثل غربت، صادقانه ست

باور كن اسممو باور كن

من فصل بارون برگم

مطرود باغ و گل و شبنم درختم

درخت خشكی تو دست تگرگم

باور كن همیشه باور كن كه من به عشق صادقم

باور كن حرف منو باور كن

كه من همیشه عاشقم...

یک رویا...؟

خواب بود؟

نه! امکان نداره!

خدایا! اگه خواب بود منو از این خواب بیدار نکن!

واقعا خودت بودی؟ خودت امروز اس ام اس دادی و خواستی منو ببینی؟ من امروز تو رو دیدم؟ طفلی استاد پروژه ام! واسه دیدنت بدجوری پیچوندمش!

دیدنت به دنیا می ارزید! حتی اگه اینقدر که دیدم عصبانی باشی ازم، حتی اگه فقط بخوای سرم داد بکشی! وای! چقدر دوس داشتم امروز بغلت کنم! وسط اون میدون هفت حوض لعنتی! رو اون نیمکت ببوسمت! بچسبونمت به خودم! بعد جلو روت بزنم زیر گریه! بگم چند روز قبل که از نواب رد میشدم چه حالی داشتم! چه هوایی بود! هوایی که حتما از بازدم تو رد شده بود! چقدر ریه هام حجیم شدن! هوای تو رو میکشیدم به درونم، جذبش میکردم، انگار بازدمی نبود! بعد همونجا میمردم! میمردم ونمیشنیدم که بگی به دوست داشتنم شک کردی! نمیشنیدم که بگی فک کردی باهات بازی کردم! چه شیرین بود چنین مرگی...

حالا اما... باید بهت بفهمونم، باید باور کنی، که دوستت دارم! برات میمیرم! منو از خودت نرون...