و باز هم چنین کنند حکایت....

حکایت کرده اند روزی در محضر شیخنا، دو زن بر سر مادریِ یک کودک شکایت بردند.

شیخ دستور داد کودک را از دوسمت بکشند، هر کس در این کشاکش برنده شد کودک از آنِ اوست!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پ.ن: کودک آنقدرکشیده شد تا نصف شد!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نتیجه اخلاقی: دلیلی نداشت یکی از این دو زن مادر کودک باشند!

روز مادر مبارک.


بعد نوشت: این پست همه چیز تا نگاه را از دست ندهید!


قیامت میکنی سعدی، بدین شیرین سخن گفتن...

بزرگی در راهی بود، به سبب نماز به مسجدی وارد شد، نماز که تمام شد اهالی آن دیار او را باز شناختند و به اجبار از او خواستند روی منبر رفته و سخنی براند، شیخ با اکراه روی منبر رفت و گفت:

"بسمه تعالی، منبر رفتن بدون مطالعه قبلی حرام است. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته..."

البته ما به بزرگی ایشان نیستیم، اما این جا برایمان به اندازه همان منبر حرمت دارد و خوانندگان و مخاطبانمان عزیزند، نمی شود که وقتی حرفی نداریم بیاییم هر چرندی را اینجا بنویسیم آن هم به بهانه اینکه روزانه نویسیم!

در حال نوشتن این سطور در اینجا بودیم که گفتیم تورقی کنیم گلستان سعدی را که "همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است" و این آمد:


" طایفه ای از بزرگان هندوستان در فضیلت بزرجمهر سخن می گفتند، در آخر جز این عیبش نداشتند که بطیء است، یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بود تا تقریر سخنی بکند...

بزرجمهر بشنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم، به از پشیمانی خوردن، که چرا گفتم...

مزن بی تامل به گفتار دم / نکو گوی، گر دیر گویی چه غم؟

سخن پرورده ی پیرِ کهن / بیاندیشد آنگه گوید سخن..."

و به قول حافظ:

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف /  هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...


بعد نوشت: وب هایتان را میخوانیم، نظراتتان را نیز. اما فعلا نه اینجا نظراتتان را تایید میکنیم و پاسخ میگوییم و نه برایتان نظر می گذاریم... باشد که حول حالنایی اتفاق افتد و روحیاتمان منقلب شود تا خلاف آنچه گفتیم عمل کنیم...

کمی حالمان گرفته است.

خوابم؟ بیدارم؟

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا  حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا  ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

....
شعر قشنگیه؟ اره، ولی هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم، کسی که عاشقشی بعد از مدت ها میاد سراغت، بعد بهش بگی حالا چرا؟ قبول ندارم! باید بغلش کنی! ببوسیش! حرفاشو بشنوی! باهاش دمخور شی!
حتی اگه دیگه نمیخوایش بازم بایست مهربون باشی! فقط به یه دلیل!
به خاطر احترامی که واسه عشق خودت نسبت به اون قائلی!



پ.ن.1: خوشحالم!
پ.ن.2: چند تا جمله قشنگ بعضی از دوستان گفتن که منم اینجا اضافه میکنم:
"عشق مانندحلقه است حلقه هم انتهایی ندارد" هذیون گو"عشق یعنی هرگز پشیمان نشوی..." نرگس

پ.ن.3: چند شب قبل تو قطار بودم، یکی از هم کوپه ای ها اهل شعر بود، با هم مکالمه قشنگی داشتیم، غزل بالا رو از شهریار خوند، یه نفر دیگه هم بود اونجا، یه مرد جاافتاده، ازاین بامرامای تهرونی! بچه شوش! داشت چای میریخت! اون جملاتی که با آبی نوشتم اون گفت، قلبم لرزید،زخم خورده معشوق بود و دیگه ازدواج نکرده بود، وقت خوردن چای زیر لب یه چیزی میگفت، مثل یه ورد! گفتم چی میگی؟ گفت:

به سلامتی معشوق بیوفا و عاشق با مرام...

خدا

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان 

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...


پ.ن.1: خدایا! بابا تو دیگه کی هستی!

پ.ن.2: نمیدونم چرا آدم نمیشم من! خب یه یا الله گفتن هم کاری داره؟!

اندر احوالات شیخنا...

روزی شیخنا(جد بزرگوار[ایکون علیه السلام]) رو به مریدان کرد و فرمود: "خواهم حکایتی از برایتان برخوانم! روزی کاهل عقلی سنگی بر سر بزرگی کوبید! آن بزرگ او را پاداشی عظیم داد. کاهل عقل چون این عمل از بزرگ دید برآن شد تا سنگی عظیمتر بر سر پادشاه بکوبد بلکه پاداشی عظیمتر بیابد! اما کوفتن سنگ بر سر پادشاه همان و حکم اعدام وی همان! کاهل ، بزرگ را که در مراسم اعدام حاضر بود پرسید آن پاداش از برای چه بود؟ بزرگ فرمود: خونبهای تو بود!

مریدی پرسید: یا شیخ! این حکایت را در زمان حال مثل چه باشد؟

شیخ فرمود: این است که وقتی راننده ای دیدید با بوق و کرنا، به سرعت نور میگذرد راه بدهید تا برود. شاید به مانند آن بزرگ عمل نموده باشید!!!!!!


  اینم به خاطر دوست عزیزم که گفت یه شعرم واسه حکایت بگم! شرمنده که قوی نیست! تو نیم ساعت بهتر ازین نمیشد! راستی بیت چهارم مال سعدیه!

چو دیدی یکی بی عقل وار                       به مرکب چموشی گشته سوار

گذر میکند ز هر کوی مست                   نهاده به بوقش دو انگشت شست

چنين گفت ديوانه اي هوشيار                  تو خود از مسیرش همی دور دار!

"چنينست گرديدن روزگار                            سبك سير و بد عهد و ناپايدار"

چو باروت در برِ آتش است                        رود سوی مرگش آن مرد پست!