روز کتاب!

در وبِ کافه تراس مطلبی دیدم که بسیار به نظرم جالب آمد!

"امروز،
نوزدهم فوریه، هم زمان با زادروز شاعر بزرگ ارمنی، هوانس تومانیان، که هر روز به احترامش  
بر پاهای جانم می ایستم، "روز هدیه کردن کتاب" در ارمنستان است.
بیایید ما هم در تقویم فرهنگی خود
چنین روزی را، نه در سال، که در ماه داشته باشیم.
بیایید نخستین روز هر ماه را
روز هدیه کردن کتاب به دوستان آشنا و نا آشنا بنامیم.
بیایید به دنیا بگوییم
که هر یک از ما،
هر ماه
آفریننده ی زیباترین اتفاق سرزمین مان هستیم.
ارزش و اهمیت و شرفِ هنرپروری کمتر از هنرمند بودن نیست...
"

مطلب بسیار زیبا و تامل برانگیز است! مطمئنا چنین کاری تاثیری به سزا در ترویج کتابخوانی دارد، هر ماه یک روز هم نه، سالی یک روز را به این فرهنگ اختصاص دهیم! مگر چه میشود؟

روزش را شما پیشنهاد دهید! (مثلا 24 آبان روز کتاب و کتاب خوانی، یا 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی، یا ...)

پیشنهاد های دیواری: لینک مطلب در کافه تراس/ گزارش دورخوانی ششم، دبیر فهیم/ حکم تبرئه برای متجاوز به 30 زن و دختر / کاشکی آدمها، جوگیریات کیامهر/

بصیرت...


سخت است...

فهماندن چیزی،

به کسی که ، برای نفهمیدنِ آن پول میگیرد...


                                                احمد شاملو


****************
ادامه مطلب را بخوانید!
ادامه نوشته

به مناسبت سپندارمذگان...

به قول دوستان فیلتر شده مان:

یک دوست دختر هم نداریم، مملکته داریم؟


ادامه مطلب را هم بخوانید!

ادامه نوشته

پنجره-4

پرنده گفت: شاعرم

درخت را سرود

درخت گفت: زنده‌ام

و راز زنده‌بودنش

پرنده بود....

افسانه شعبان نژاد


پ.ن: این کتاب را تازه پیدا کردم، اشعار زیبایی دارد. اگر توانستید تهیه کنید:

پرنده گفت شاعرم/ افسانه شعبان نژاد/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان/ قیمت 1550 تومان

پ.ن.2: برگشتیم!

پنجره-3

تو مثِ مخملِ ابری

مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی: اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میونِ موندن و رفتن
میونِ مرگ و حیات...


احمد شاملو


پ.ن: دکلمه من و درخت و بهار

کمی Imagination

تا به حال به این فکر کردید که یه روز صبح از خواب بیدار شید و ندونید کجایید؟ همه چی واستون غریب و نا آشنا بیاد! بعد نگاه کنید به بغل دستتون بگید: Oh my God!!!! این موبوره کیه کنار من خوابیده! اینجا کجاست، من کیم، تو کی ای... بعد طرف هم پاشه بگه عزیزم (اگه به اسم صداتون کنه که خیلی باحالتره!) صبحونه رو حاضر میکنی؟ من خیلی خسته ام! سرم هم درد میکنه! میخوام یک کمی بخوابم! جک (تعجب نکن لامصّب! اسم پسرتونه دیگه!) رو هم برسون مدرسه اش! من احتمالا امروز سر کار هم نمیرم! میخوام یک کم بیشتر بخوابم!

یا نه! یهو از خواب پا شید ببینید یه گله پیشخدمت در حال تعظیم تا دم درِ اتاق خوابتون صف کشیدن! یک نفر هم از اون ته با صدای نکره ای داد میزنه: اعلی حضرت همایونــــــــی، شاهنشــــــــــاه قدر قدرت، قوی شوکـــــــت، صاحب شکوه و عظمــــــت، .... از خواب بیدااااااااااااااااااااار شدند!

یا نه! از خواب با یه اهنگ تند رپ بپرید! و ببینید در یک آپارتمان کثیفِ 30 متری در برانکس ، در شمالی ترین بخش از شهر نیویورک هستید! (شک نکنید که سیاه پوست هستید!) اتاق پر است از آشغال های جورواجور، میروید سرِ یخچال که آب بنوشید، اما oh my god!!! تو یخچال پر است از مشروب و آبجو... (خیلی خوشتان آمد؟!)

بگذارید این بیدار شدن را به خودتان واگذار کنم! کمی به سمت جنوب میرویم! بله!  منهتن در مرکز نیویورک! وخیابانش را خودتان انتخاب کنید! برادوی وسینما ها و تئاتر های با شکوهش؟ من اینجا را انتخاب میکنم! نزدیک به تئاتر وینتر گاردن! خیابان وال استریت چطوره؟ یا خیابان بیست وسوم! و در پنت هاوسِ برج فلت آیرون! یا در خیابان پنجم بیدار شوید و صاحب جواهر فروشی هری وینستون باشید!


پ.ن.1: میدانستید تاج فرح ساخته جواهرفروشی هری وینستون است؟ 

پ.ن.2: آیا میدانید در سال 2000 ارزانترین جواهر این شرکت 6000$ قیمت داشت؟

پ.ن.3: کلا وقتی به این چیزها فکر میکنم، اخرش باز هم دوست دارم خودم باشم! فقط و فقط خودم...

پ.ن ۴: پنج شنبه از مسافرت بر می گردم!

پنجره-2

جنگل

باران

پاییز...

دست هایت کو؟

جایت، همراه دو فنجان قهوه خالی...


پ.ن: عکس را در پاییز گرفته ام! بهار نیست!

پرمان را چیده اند، مبادا پرواز کنیم...

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد...

پ.ن: داشتیم میرفتیم درکه! برف را ببین! حالا هرچه از ما اصرار که همه مزه درکه به این برف است، از دیگر دوستان انکار، که جوابمان یک حرف است، هرچه کردیم مغاطله و مکالمه و مکاشفه و معارضه و معامله سودمند نیافتاد! این است که نشستیم و پست بنوشتیم و بار سفر بستیم...فی الحال البته تا شب هستیم!

پیشنهادهای دیواری: بانگ آزادی، کوسه جنوب/ گاه نوشت های یک نیمچه انسان / اسان ترین شیوه یافتن لینک دانلود سریال ها، یک پزشک/ 32 سال گذشت، مارکوپلو دم کشیده/ چگونه تصاویر فیلتر شده فلیکر fllickr را مشاهده کنیم / معرفی 10 گودری برتر /
دورخوانی بعدی: 29 بهمن، جمعه، 10:15 صبح، پارک طالقانی، کتاب مرد، محمود دولت آبادی

پنجره-1


درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم...


پ.ن: در پست یک فیلم یک نگاه، گفتم که "من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است، بیا ره توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟..." فردا عازم مشهدم. تا آخر هفته احتمالا، اگر این 1 هفته نشد سر بزنم بر من ببخشایید.

بعد نوشت: ساعت 9 شب است! امشب و امسال، چه شکوهی دارد الله اکبر ها، سبز تر از همیشه! گویی از عمق جان بر می آیند...

سعدی از دست خویشتن فریاد...

تا به حال به شاهنامه دقت کردید؟ (نگویید که تا به حال نخوندید!)

تو شاهنامه فردوسی از رستم تعریف زیادی نمیشه، به همین اکتفا میشود که "رستم یلی بود در سیستان"...

فردوسی نمیاد بگه رستم دور بازو داشت این هوا! قدش 30 متر بود! زور 100 تا گاو رو داشت و....

خیلی راحت! میاد میگه یه افراسیابی هست که "شود کوهِ آهن چو دریای آب، اگربشنود نام افراسیاب..."

و حالا این رستمِ ما که افراسیاب رو شکست داده، مطمئنا صفات بسیار والاتری رو در خود داره! و جالبه که بر خلاف شخصیت های اسطوره ایِ دیگه، رستم فقط یه آدمه! سهراب رو با حیله شکست میده، و اسفندیار رو با کمک دانش سیمرغ. اما اکثر اسطوره ها انسان نیستن، از هرکول که فرزند زئوس و آلکمنه  است بگیرین تا آشیل که مثل اسفندیار رویین تن بود... 



یک نفر به ما نشون بده این شعر "بنی آدم اعضای یکدیگرند..." رو کجای سازمان ملل نوشتن؟!!! چرا اصرار داریم با دروغ کسی رو بزرگ کنیم؟ بابا به خدا سعدی خودش به اندازه کافی بزرگ هست! نیاز به این شایعه سازی ها نداره! یه دوستی میگفت اگر هم این شعر رو سردر سازمان ملل باشه احتمالا کار یه ایرانیه که رفته اونجا یادگاری نوشته!

[میان نوشت:این شعر از طرف ناسا به عنوان پیام فارسی سفینه وویجر برای ساکنان فضا انتخاب شده است، از اینجا ببینید]


عکس روز: تالار موسیقی، عمارت عالی قاپو

مسابقه آقای صفر و نیم را از دست ندهید.

امنیت پسوورد هایتان را اینجا  یا اینجا چک کنید! (حتما این کار رو بکنید!)

وزیر امور خارجه ای که ممنوع الورود است!

[راستی! شنیدید گوگل 20000$ به کسی میده که گوگل کروم رو هک کنه؟!!!]

پند نامه-2

مردي از يكي از كارگزاران سلطان محمود به وي شكايت كرد، سلطان وي را نامه‌اي داد كه آن كارگزار رسيدگي كند اما كارگزار رسيدگي نكرد و مرد را با تحكم راند. آن مرد بار ديگر خود را به سلطان محمود رسانيد و بار ديگر تظلم كرد.

سلطان محمود آنروز ناراحت بود و بر سر مرد مظلوم فرياد زد: بر من نامه دادن است، اكنون اگر كار نكرد، شو خاك بر سر كن!

 مظلوم گفت: خداوندا! كارگزار تو بر نامه تو كار نكند، خاك مرا بر سر بايد كرد!؟

سلطان گفت: نه خاك بايد مرا بر سر كردن...

و دستور داد تا كارگزار را بر دار كنند و زيان مرد از خزانه جبران شود...

[میان نوشت: سلطان محمود از جمله پادشاهانی ست که به ظالم بودن شهره است...]


حکایت بالا حکایتی ست از قابوس نامه، کتاب شیوایی که سرشار از حکایت های کاربردی برای "زندگی" ست...

اول: 2 هفته ای است که برای یک کار اداریِ ساده و از سرِ لجبازیِ یک کارمند جزء(!) دارند ما را سر میدوانند!

دوم: پس از اعتراض به مسئول بالاتر از این کارمندِ جزء، ایشان به ما گفت: مشکل خودتان است!

سوم: پس از اعتراض بیشتر، گفتند "همین است که هست!"

چهارم: پس از این قضایا، یادِ این حکایت افتادیم، وبعد به این فکر کردیم که خدا هم یک چیزهایی میدانست که به خر شاخ نداد! این پشتِ میز نشین های امروز اگر روزی پادشاه این سرزمین بودند چه میکردند؟!!!


[بعدنوشت: لینک برخی دوستان در حین زیباسازی و ساخت لینکدانی گودریمان پاک شده است، لطفا اگر لینکتان پاک شده است به دل نگیرید و ما را مطلع کنید تا دوباره لینکتان کنیم! با تشکر!]

دورخوانی پنجم

- دیروز همانطور که گفته بودیم رفتیم جلسه دورخوانی! ماشاالله وقتی رسیدیم جای سوزن انداختن هم نبود! همه هم طوری به ما نگاه کردند که یعنی چرا اینقدر دیر اومدی! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

- مثل اینکه جلسه پیش از حضور ما رسمیتی نداشت! چون تا ما رسیدیم خواندن کتاب شروع شد! اول 7 8 نفری روی حصیر ها نشسته بودیم! اما کم کم همه به حالت ایستاده در آمدند، طوری که تنها من و آقای دبیر نشسته بودیم!

- بعد از خواندن 30 صفحه از کتاب شروع به بحث کردیم. من به شخصه با این نوع از بحث کاملا مخالفم. ترجیح میدادم به جای این نوع بحث که کاملا پراکنده بود به یک موضوع جزئی تر میپرداختیم. کلا بحث بر روی مسائل اعتقادی (که گوشه ای از بحث های دیروز را در بر میگرفت) کار عبث و بیهوده ایست! وقتی یک نفر اصل وجود علم ریاضیات را قبول نداشته باشد چگونه میتوان برای او قضیه فیثاغورث را ثابت کرد؟!!!

- مدیونید اگر فکر کنید در حین خواندن کتاب و بحث بعد از آن، کسی حواسش به سوپِ نازگل یا "گز"های گودول بود!

- وسط جلسه دوربینمان را درآوردیم اما جرئت نکردیم عکس بگیریم!

- در پایانِ جلسه چند تن از دوستان هدیه تولدِ آریانای عزیز را پیش از موعد تقدیم کردند! ما هم به رسم یادبود هدیه ناقابلی به الهام و عیسی تقدیم نمودیم!

- بعد از جلسه به یک قرار مهم نرسیدیم، و کلی دپسرده شدیم!

- نقدکوتاهی بر کتاب در ادامه مطلب

[بعد نوشت: از دیدن  "آقای صفر و نیم" و "باران پاییزی" برای اولین بار هم کلی ذوق کردیم!]

ادامه نوشته

یک فیلم، یک نگاه

من اینجا بس دلم تنگ است...
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

 بیا ره توشه برداریم

 قدم در راه بی برگشت بگذاریم
 
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

[میان نوشت: دلمان لک زده است برای مسافرت!]

فیلم امتحان (Exam) رو دیدید؟ به دیدنش می ارزه، (نمره 6.8 از سایت imdb)
فیلمِ جالبیه، تقریبا همه فیلم در یک لوکیشن اتفاق میافته، داستان فیلم، حول امتحان خاصیه که برای انتخاب یک نفر برای یک منصب مهم با حقوق فوقالعاده صورت میگیره و 8 نفر در اون شرکت کردن، این 8 نفر شایسته ترین افراد بین هزاران متقاضی بوده اند....

بقیه اش رو هم بخوانید در اینجا

پ.ن.1: دقیقا 7 ساعت دیگه دورخوانی پنجم با محوریت کتاب "پدر مادر ما متهمیم" انجام میشه! پارک طالقانی ساعت 10.15
پ.ن.2: اگه از خوانندگان عزیزم کسی قصد شرکت در دورخوانی رو داشت به من بگه یا تو وبلاگ آقای دبیر اعلام کنه.
پ.ن.3: لینک کتاب پدر مادر ما متهمیم رو در اینجا گذاشتم.
پ.ن.4: بلاگفا گند زده واقعا! این هفته یک پستم رو پرونده، یکی از ثبت موقتامو پاک کرده، این هم از وضعیت این پست! به قالب طراحی شده توسط خودم هم گیر میده!

 انگار باید از این خانه رخت بربست...
ادامه نوشته

....برای همه زنانی که خود را فدای زندگیشان می کنند

قصه قلعه وینسبرگ را حتما شنیده اید...

مشهور است بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌ و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود...


چرا تو جامعه ما انتظار فداکاری فقط از زن ها میره؟

چرا یه مرد باید بتونه با چند تا زن باشه، ولی یه زن حق نداره؟

چرا به مردی که با زن های مختلف رابطه داره نباید گفت فاحشه؟ قدیم تر به این مرد ها میگفتند "زن باره"

چرا تو حق داری با همکار زنت دست بدی، با دوست دختر دوران دبیرستانت چت و اس ام اس بازی کنی، اما زنت حق نداره با هیچ نامحرمی ارتباط داشته باشه؟

چرا تو هر وقت خواستی بتونی بری، هر وقت خواستی بتونی بیای، و اون فقط با اجازه تو بره وبیاد؟

و چرا های دیگر...

[میان نوشت: این ها درد های جامعه ایست که در آن 14% ازدواج ها به طلاق فانونی و 30% آنها به طلاق عاطفی ختم میشود...]


پ.ن.1: در آینده پستی خواهم نگاشت درباره همین چراها.

پ.ن.2: وفاداری را از این زوج بیاموزیم...

پ.ن.3: فلسفه آفرینش زن چه بود؟ شاید این...

ولی من میگویم، آخرین مخلوق خدا زن بود، چون مهمترین بود...

و همه آفرینش، به سبب وجود زن آفریده شد...

زن، همان فلسفه حیات است...

ادامه نوشته

حدیث فقر را محرم نباشد...

هر گاه در خیابان های این شهر قدم میزنم،

تمام قلبم به درد می آید،

از دیدن کودکانی که باید

طعمِ تلخِ قد کشیدن در خیابان را

هر روز مزمزه کنند...

[میان نوشت: یک ضرب المثل ژاپنی هست که میگه: غمگین بودم که کفش ندارم، مردی را دیدم که پا نداشت...]




پ.ن.1:  1,359,435 تومان، خط فقر برای زندگی در تهران

و ببینید فقر را از دید دکتر شریعتی...

ادامه نوشته

پند نامه-1

یاد دارم در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز…
شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مُصحفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته.
پدر را گفتم: "از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد... چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند..."
 گفت: "جانِ پدر ،تو نیز اگر بخفتی، بِه از آن که در پوستینِ خلق افتی..."

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشند

نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش


عکس روز: تالار موسیقی، عالی قاپو، میدان نقش جهان...



پ.ن.1: ازین پس قصد دارم حکایات جالبی رو از گلستان و قابوس نامه تو وبلاگ قرار بدم!

پ.ن.2: لطفا به پند های درون حکایت دقت کنین!

پ.ن.3: نکته مهمی که تو این حکایت هست و احتمالا از دید  همه پنهون میمونه و در بسیاری از حکایات دیگر گلستان هم مشهوده، جنبه انتقاد پذیریِ بالای سعدیه که حتی اشتباهات خودش رو با این جسارت ذکر میکنه. خدا جنبه شنیدن نقد رو به همه ما عطا کنه.

پ.ن.4: چرا بعضی ها فک میکنن فقط حرف، فکر، و رفتارِ خودشون درسته؟


....برای روزی که کاغذ و قلم هم حس نوستالوژیک انسان را بر می انگیزند

برای روزی که کاغذ و قلم هم حس نوستالوژیک انسان را بر می انگیزند....

از خواب راس ساعت 7:30 بیدار میشوی، هیچ احساس خستگی در خود حس نمی کنی، یک دوش آب گرم وبعد هم صبحانه مفصلی که روی میز چیده شده است در انتظار توست، لباس هایت را می پوشی و به سمت در می روی و در خود به خود برایت باز می شود، اسانسور صبح به خیری می گوید و طبقه دلخواهت را می پرسد و تو را به پارکینگ می رساند، اتوموبیل هوشمندت را که سوار شدی و مسیر را برایش معلوم کردی، پوزخندی میزنی بر گذشتگان، که در عصر ماقبل تاریخ می زیسته اند! برای آنها که به جای سیستم پیشرفته استفاده از امواج برای بیداری از ساعت های کوکی استفاده میکرده اند! و صبحانه را خود یا همسرشان تدارک میدیدند و حتی وعده ها و میان وعده های دیگر را... ولابد چه دست پخت بدی هم داشته اند! و چقدر سخت بود اگر قرار بود همه درها را با دست باز کنی و دکمه اسانسور را با دست فشار دهی...

کاش روزی این سطور را بخوانی...

آنگاه وقتی این پوزخند بر لبانت شکل گرفت، به یاد آور این سطور را، و بدان همه طعم زندگی در خواب ماندن صبح ها، سرد بودن آبِ حمام و مهیا نبودن بساط صبحانه است. در این است که یک روز غذا بسوزد، یک روز کم نمک، یک روز شور... که تو به صرف غذا بودن آن را نخوری، بلکه چون دستپخت یک عزیز است با جان و دل میل کنی! و تو هیچ وقت لذت ویراژ و سبقت در خیابان را نمیفهمی...

پوزخندت رنگ باخت؟

[میان نوشت: برای نسل بعد نگاشته شد]


عکس امروز: نقاشی زیبایی بر دیوار عالی قاپو

[میان نوشت: عکس مربوط به فوتو بلاگ خودمان است!]


پ.ن1: ببینید:

گران ترین دفتر کار دنیا  (انگیزه اصلی من برای نوشتن این پست این لینک بود)


پ.ن.2: غمگین بودن معمولی است یا معمولی بودن غم انگیز؟

پ.ن.3:

"دوستی نیز گلی ست"،

پرِ خار و پرِ برگ،

یادمان باشد،

وقتی گل چیدیم،

عطر و خار و برگ و گلبرگ همه همسایه دیوار به دیوارِ همند...

برای یک دوست

وقتی

دل در گرو عشق داری

خیانت قصه تلخی است...

و تلخ تر میشود،

وقتی به دست خود یهودا را پرورده باشی...

[میان نوشت:تحت تاثیر پست های امروز پرشان، حوصله نوشن بیشترمان نیامد...]


پ.ن.1: ببینید:

گرد همایی موفرفری ها در پارک ملت

سانسور لباس نماینده عالی اتحادیه اروپا

یک ساعت جالب

پ.ن.2: همین و دیگر هیچ.


بعد نوشت: کتابِ پدر مادر ما متهمیم


توقف بیجا مانع از کسب است

چند روز قبل نشسته بودم و داشتم کاغذ های تو جیب و کیفمو خالی میکردم، رسید های خرید، ته فیش رستوران ها، رسید های عابر بانک و یه سری کاغذ باطله دیگه. یکی یکی نگاهشون میکردم و اونایی که به درد میخورد یا مربوط به خاطره خاصی میشد جدا میکردم. اون وسط رسیدم به یه برگ فاکتور. مربوط به یه رستوران سنتی تو اصفهان میشد، همه چیزش معمول بود جز یه چیز! تو فاکتور نوشته بود توقف بیش از حد: 1000 تومان! ما کلا 2 ساعت تو رستوران بودیم، اونم هم ناهار خوردیم هم 2 فقره(!) چای و شیرینی! یعنی توقف بیش از حدی نداشتیم! خیلی اعصابم خراب شد! پولش واسم مهم نبود چون من هر بار که میرم یه رستوران باکلاس بیشتر ز این ها رو به کارکنانش انعام میدم! فقط نحوه گرفتنش واسم زور داشت! خب به جای این مسخره بازی حق سرویسشون رو به جای 10%، 15% میگرفتن! واقعا که این اصفهانیا....

حاصل وب گردی دیشب:

* کیفیت هوای تهران بسیار ناسالم!

*دو قلو های کاملا متفاوت! (من شک دارم از یه پدر باشن!)

*مرگ دلفین ها در جاسک

*ما که دانشگاهمان تمام شد، ولی وزیر علوم اردوی مختلط را دارای اشکال اعلام کرد! طفلی دانشجوهای حالا!


در 3 کلمه من را توصیف کنید!

کلا این که آدم خلاقیت داشته باشه خیلی خوبه! این وب رو آقای «مارک بائو»ی ۱۸ ساله ساخته و طرفداران زیادی هم تا الان پیدا کرده! تو این وب میتونید ثبت نام کنید و از دوستانتون بخواید شما رو در 3 کلمه توصیف کنند!

اول من رو توصیف کنید، بعد توش یه اکونت بسازید و خبر بدید تا من هم بیام و در 3 کلمه شما رو بنویسم!

پ.ن: در ادامه مطلب بخوانید راجع به مارک بائو...


بعدا اضافه شد: به دنبال درخواست یکی از دوستان عنوان پست تغییر کرد.
ادامه نوشته

ابن سینا فقط ایرانی نیست!

چند روز قبل ایمیلی به دستم رسید، عنوانش  و متن اولیه اش جوری بود که یه لحظه فک کردم خدایی نکرده از ایران ما فقط تهران مونده و بقیه اش رو بین کشورهای مختلف تقسیم کردن! همچین نالیده بود که من  شده بودم!

متن ایمیل حاکی از این بود که آی ایرانی ها! چطور راحت نشستید که مفاخرمون رو دزدیدن! ابن سینا و مولوی و رازی و ابوریحان و .... شدن تاجیک و افغان و ...

من یه سوال دارم! شما شیخ بهایی رو یکی از مفاخر ما میدونید؟ مولانا چطور؟ ابن سینا چی؟ دکتر شریعتی چطور؟ یا پروفسور علی جوان(مخترع لیزر گازی)؟ یا نیما ارکانی‌حامد (یکی از تئوریسین های نظریه ریسمان)؟

شیخ بهایی متولد لبنان بود، آثارش رو در ایران به جا گذاشت و در ایران از دنیا رفت، مولانا متولد بلخ(تاجیکستان کنونی) بود و از ایران کنونی ما فقط یک بار رد شده! تمام عمرش رو در ترکیه فعلی گذروند و البته آثارش به زبان فارسی ست. ابن سینا متولد تاجیکستان کنونی، متوفی در همدان فعلی بوده و آثارش به زبان عربیه. دکتر شریعتی متولد مشهد، متوفی در لبنان و آثار به زبان فارسی. علی جوان متولد ایران، و از زمان دکترا در آمریکا به سر میبره، نیما ارکانی‌حامداز پدر و مادر ایرانی و متولد امریکاست.

ملاک ما برای اینکه بگیم یه نفر جزئ مفاخر ماست چیه؟ محل تولدش؟ محل مرگش؟ پارسی بودن آثارش؟ زندگی کردن در ایران؟ میبینید! ما هر دانشمند یا ادیبی در هر جایی که یکی از موارد فوق (تاکید میکنم، فقط یکی!) رو داشته باشه ایرانی میدونیم و با خودخواهی تمام میخوایم اونو مال خودمون کنیم! یک کم دیدمون رو بازتر کنیم....


پ.ن.1: بوسیدن نامحرم هم آزاد شد! لپتو بیار جلو!

پ.ن.2: در اینجا اطلاعات جالبی راجع به اسم خودتون ببینید!

پ.ن.3: در اینجا اطلاعات جالبی راجع به اتفاقات پیش از تولدتون که به شما ربط داره ببینید! (به شرطی که غیرتی نشید! اطلاعاتش یک کمی ناموسیه!)

پ.ن.4: اگه به تناسخ علاقه دارید در اینجا اطلاعات جالبی راجع به زندگی قبلی خودتون ببینید!