«گفتا که میبوسم تو را»/سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم...

یک دیالوگ، یک خاطره...

"من از مردم همین شهرم
همه ی آدمای این شهر رو هم دوست دارم
چون تقریبا هیچکدومشون رو نمی شناسم..."

داستان راستان!!!!!

زیر چشمی بهش نگاه کرد. همون مانتوی سورمه ای مدرسه با کفش های راحتیِ ِ سفید. یه کوله که همیشه همراهش بود و حتما توش پر از کتابای جورواجور.

آروم آروم خودشو به دخترک نزدیک کرد. میخواست حرفشو شروع کنه، با ترس و لرز گفت:

- سلام!

ساناز سرشو بالا آورد، نگاهِ زیباشو همراه با اخم از روی عینک مطالعه اش به مسعود دوخت.

- سلام، کاری داشتین؟

پسر آب دهنشو قورت داد. شوخی نبود! به همه دوستاش قول داده بود که مخ اونو میزنه! حالا دیگه همه روش جسب میکردن! همه مدرسه میدونستن که قراره امروز شاگرد اول مدرسه شون بره و مخ ِ شاگرد اول ِ علامه رو بزنه! یعنی میتونست؟ از فاصله ای نزدیک 50 متر حداقل 60 تا پسرِ منتظر بودن تا نتیجه این یک هفته جنگ و دعوا رو ببینن. یک هفته پیش امین که دختر باز ترین پسر مدرسه محسوب میشد نتونست با ساناز دوست شه. همه چی از همین جا شروع شد. مسعود استاد ِ مسخره کردن آدما بود! تو چند روز اول جو مدرسه کلا علیه امین و دارودسته اش شده بود. اما کم کم اوضاع تغییر کرد. امین یه سوال فلسفی مطرح کرد که همه رو به فکر فرو برد. امین میخواست بدونه مسعود که لالایی بلده چرا خوابش نمیبره؟! حالا همه از مسعود انتظار داشتن. شاید همون اول با گفتن یه "ببخشید" ساده و اعترافش به ناتوانی تو این زمینه میتونست قضیه رو حل و فصل کنه، اما حالا دیگه بحث روکم کنی بود! "نمیتونم" مساوی بود با 3 سال مسخره شدن تو دبیرستان! باید تلاشش رو میکرد. به روش های مختلفی فکر کرده بود. اما به نظرش هیچ کدوم جواب نمیداد! مطمئن بود که اینبار داره شکست میخوره... بالاخره شروع کرد، اما نه اونطووری که فکر کرده بود. اونطوری که دلش میگفت...

-آره یه کاری داشتم. خواهش میکنم از حرفم عصبانی نشین... راستش، راستش...میشه با من دوست شین؟! واقعی نه!!! فقط یه مدت فیلم بازی کنیم! مثلا 3 یا 4 روز! راستش من قرار بود بیام اینجا و مخ ِ شما رو بزنم تا با هم دوست شیم! قضیه ی کل کل و رو کم کنی بود والا من هیج وقت همچین کاری نمیکردم...الان فقط یه خواهش دارم...یه طوری نمایش بازی کنین انگار من بهتون شماره میدم، خوب؟ میشه یه برگ کاغذ و خودکار بهم بدین؟

ساناز از خنده ریسه میره:

-یعنی با خودت کاغذ و خودکارم نداری؟؟؟؟ یه لحطه واستا! اصلا چطوره این فیلمو بازی کنیم که من بهت شماره دادم، هوم؟

-واقعا راست میگین؟ اینکارو میکنین؟ من...من... واقعا ممنونتون میشم!

ساناز کاغذ رو برداشت، روش یه چیزایی نوشت، بعد هم تا کرد و داد به مسعود. بعد هم به سرعت خداحافظی کرد و رفت.

ظرف چند ثانیه همه برای اطلاع از نتیجه دور مسعود بودن. امین کاغد رو چنگ زد و باز کرد تا بخونه.انگار همه نقشه های مسعود نقش برآب شده بود.اما... امین با صدای بلند خوند:

-عزیزم، من هر روز همین موقع همین جام. قرار بعدیمون ساعت 7 امروز همینجا. دیر نکنیا! این شماره ام: ...... این هم آی دی: ........

دیروز از تگاه امروز...

"دیروز هم از روز های خدا بود"

پدرم بعد از گوش دادن به نق نق کردن بچگانه من مثل همیشه گفت.

من هم به عادت همیشه سعی کردم سربه سرش بذارم:

"روز خدا! به عربی میشه یوم الله! یادمه بچه که بودیم فقط 13 آبان و 22 بهمن یوم الله بود!"

پدر نگاه تحقیرآمیزی میکنه. میدونه که دارم مسخره بازی در میارم ولی بازم سعی میکنه آروم باشه:

"همه روزا روز خداست..."

نمیذارم جمله اش رو تموم کنه:

"آره! همه روزا روز خداست، ولی بعضی روزا بیشتر! آخه روز خداست یعنی چی؟! بچه که بودیم از طرف مدرسه میبردنمون راه پیمایی! البته بزرگتر که شدیم یاد گرفتیم چطوری فرار کنیم و راهپیمایی رو بپیچونیم! عجب روزایی بود! تو راهپیمایی ما همش خرابکاری میکردیم! مثلا من داد میزدم {24 بهمن ماه!} بعد همه دوستام داد میزدن {پس فردای یوم الله!} یه بار سر همینکار گرفتنمون! فک کن بابا! بچه اول راهنمایی رو گرفتن! نفری یه توگوشی خوردیم و گفتن برین!"

در جوابم فقط لبخند میزنه. میخنده و دستشو میذاره رو شونم، آروم میگه:

"خدا رو شکر که تو گرایش سیاسی نداری! والا با این کله شقی و زبون دراز تا حالا صد بار خودتو انداخته بودی تو هچل"

بازم روم نشد حرف اصلیمو بگم. نشد بگم بابا! واسم بازم بگو خدا کجاس؟ چرا من دارم گمش میکنم؟ چرا داره تماشا میکنه گم شدنمو؟

*********************

جدبدا ورد زبونم شده "ایشالا"! دیروز به این فک میکردم که یعنی چی ایشالا؟ یعنی چی خدایا هرجی تو بخوای! اصلا حدایا! تو چی میخوای؟

گاهی که اعصابم از زندگی داغونه با خودم میگم کاش خدا یه موجود بیکاری بود که یه گوشه مینشست و میگفت فقط بگو چی میخوای! بعد بهش میگفتی و اونم یه اجی مجی میکرد و میگفت بیا اینم درخواستت!

بعد که فک میکنم میبینم این که نشد خدا! شد غول چراغ جادو! تازه غول چراغ جادو بهتر هم هست! آخر جملاتش میگه"...سرورم!"

*********************

نمیدونم کی یا چی هستی، یا اصلا کجایی، نمیدونم الان چیکا میکنی، نمیدونم اصلا "الان" واسه تو معنا داره یا نه، نمیدونم دوس داری چیکار کنی، و چه کاریو دوس نداری... نمیدونم اوقات فراغتت چطور میگذره. کاش میومدی تا با هم بریم سینما، یا بریم تئاتر شهر، شایدم بریم با هم هایدا ساندویچ بخوریم، یا ...

دلم واست "تنگ" شده

تو "نوستالوژیِ" منی

خدایا...

دوسِت دارم...

كوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

اندر احوالات شیخنا...

روزی شیخنا(جد بزرگوار[ایکون علیه السلام]) رو به مریدان کرد و فرمود: "خواهم حکایتی از برایتان برخوانم! روزی کاهل عقلی سنگی بر سر بزرگی کوبید! آن بزرگ او را پاداشی عظیم داد. کاهل عقل چون این عمل از بزرگ دید برآن شد تا سنگی عظیمتر بر سر پادشاه بکوبد بلکه پاداشی عظیمتر بیابد! اما کوفتن سنگ بر سر پادشاه همان و حکم اعدام وی همان! کاهل ، بزرگ را که در مراسم اعدام حاضر بود پرسید آن پاداش از برای چه بود؟ بزرگ فرمود: خونبهای تو بود!

مریدی پرسید: یا شیخ! این حکایت را در زمان حال مثل چه باشد؟

شیخ فرمود: این است که وقتی راننده ای دیدید با بوق و کرنا، به سرعت نور میگذرد راه بدهید تا برود. شاید به مانند آن بزرگ عمل نموده باشید!!!!!!


  اینم به خاطر دوست عزیزم که گفت یه شعرم واسه حکایت بگم! شرمنده که قوی نیست! تو نیم ساعت بهتر ازین نمیشد! راستی بیت چهارم مال سعدیه!

چو دیدی یکی بی عقل وار                       به مرکب چموشی گشته سوار

گذر میکند ز هر کوی مست                   نهاده به بوقش دو انگشت شست

چنين گفت ديوانه اي هوشيار                  تو خود از مسیرش همی دور دار!

"چنينست گرديدن روزگار                            سبك سير و بد عهد و ناپايدار"

چو باروت در برِ آتش است                        رود سوی مرگش آن مرد پست!

سی و دو دندان و هزاران گره کور در زندگی..!

من موندم ادمی مثلِ من که از 24 ساعت شبانه روز 8 ساعت پای اینترنت و لپ تاپِ چه جوری میتونه 4 تا مسئولیت مهم بر عهده بگیره و یه زندگی(منظورم زندگی تک نفره خودمه!) رو راه ببره!

این همه مشکلات زندگی، اگه آدم تنها باشه که له میشه! از زندگی اجتماعی هم که خبری نیست. همه با هم غریبه شدن. حتی نزدیکترین دوستای آدم هم اینقدر تو مشکلات خودشون غرف شدن که آدم دلش نمیاد باهاشون درد دل کنه.

خدایا خودت تو این شبای قدر به ما که قدرتو نمیدونیم یه کمکی برسون...

برای دل خودم...

گاهی همچین خودتو میزنی به کوچه علی چپ که انگار هیچ اتفاقی تو زندگیت نیافتاده! اما یهو به خودت میای و مچ خودتو میگیری.

میدونی کِی رو میگم؟ همون موقع که مثِ دیوونه ها نیم ساعت (بلکه بیشتر) گوشیمو میگیرم دستم تا شاید بازم زنگ بزنه یا حتی یه اس ام اس خشک و خالی! دوس دارم بازم اسمشو رو صفحه گوشیم ببینم. بعد میشینم و خیره میشم به 4 تا دونه عکس!

.....

ادامه نوشته

مزاحم!

زمان: ساعت 2 و نمیدونم چند دقیقه

مکان: اتاق خواب!

توضیح1: لامپا خاموشه و چشم چشم رو نمیبینه بنابراین من نویسنده هم نمیتونم راجع به جزئیات چیزی بگم!

خ مخفف خانم ناشناس، نون مخفف ندا، و تمامی اسامی بکار رفته در این متن مستعار هستند!(کی جرئت داره اسم واقعیشونو بذاره!)

[صدای زنگ گوشی موبایل با ویبره و روشن شدن صفحه گوشی همراه میشه، از نمای داخل اتاق، میم با نور گوشی دیده میشه که از خواب پریده و گوشی رو جواب میده]

م- بله؟

خ- خانم مرادی؟

م- ببخشید؟

خ- گفتم خانم مرادی؟

[میم کمی مکث میکند]

م- عذر میخوام ولی من فکر میکنم تلفن همراه یه وسیله شخصیه!

خ- خب؟

م-  خب نداره خانم! منظورم اینه که وقتی تلفن همراه یه وسیله شخصیه و من به این تماس شما پاسخ دادم پس این شماره ای که گرفتین مال منه! و در نتیجه مال این خانم که میگید نیست و شما بایید مثل یه خانم خوب عذرخواهی و بعد قطع کنین!

خ- ولی من با خانم مرادی کار داشتم، شماره رو هم درست گرفتم. پس به نظرم بهتره که شما مثِ یه آقای محترم از من عذرخواهی کنین و گوشی رو بدین به خواهرتون خانم مرادی!

م- ببخشید، شما؟

خ- تازه میگه ببخشید شما! دوستِ خانم مرادی هستم.

م- ندا تویی؟

[خ=ن!]

ن- بله، شما داداش خانم مرادی این؟!! منو از کجا میشناسین؟!!

م- دیوونه من میم ام!

ن- وا!!! خدا مرگم!!! میم جان تو این موقع شب پیش نسترن چیکا میکنی؟!!!!

م- نسترن؟ راست میگیا! گفتم چقدر فامیلیش به نظرم آشنا اومد!

ن- جواب منو بده!

م- من پیش نسترن نیستم ندا جان! اصلا با عقل جور درمیاد؟!! نصف شبی پیش اون چیکا میکنم؟!!

ن- راست میگی؟ پس گوشیش دست تو ِ؟!

م- اشتباه گرفتی بابا!

ن- نه به خدا درست گرفتم!

م- من خوابم میاد!

ن- باشه یرو بخواب. شب به خیر!

[نون چند بار دیگه زنگ میزنه! میم دقایقی طولانی صرف میکند تا به نون بفهماند که داره اشتباه میگیره وبالاخره ترجیح میده به جای توضیح برای یک آدم زبون نفهم گوشیشو آف کنه...]

*********************

تکمیلی:

توضیح2: راس ساعت 4:30 مشخص شد خانم مرادی خطش رو رو خط میم دایورت نموده بود!

توضیح3: من وقتی حس کنم طرف مزاحمه به باد فحش میگیرمش! پس ایندفعه رو  خدا رحم کرد! هم به من، هم ندا!

چقدر بیخیال شدم1!

توضیح1: کمتر از 20 روز به موعدی که باید سمینار ارشدم رو تحویل بدم مونده و حدود یک ماه هم تا زمان ارائه.

اما هنوز یک صفحه هم از سمینار حاضر نیست! موضوعی که دارم هم اونقدر عجیب غریبه که شک دارم تو این 20 روز بتونم کاری کنم!

توضیح2: پال مخفف کلمه پالایشگاست! پت هم مخفف پتروشیمی!

-------------------------------------------------------------------------------

م- خب از بس بدم اومده از این مهندسی شیمی. کی میشه من برم دنبال عشقم! فکرت جای بد نره، عشقم یعنی معلمی! آخ که چقدر دوس دارم سر کلاس برم و درس بدم، بعد بچه ها سوال بپرسن و دوباره و صدباره توضیح بدم...

الف- دیوونه نشو پسر! باز تو زد به سرت! آخه معلمی هم شد کار؟ بچسب به همین درس الانت! 4 روز دیگه ام با این معدل راحت استخدامی دیگه! مگه خودت نبودی میگفتی خیلی رشته امو دوست دارم؟!

م- آره خب. اوایل خیلی به این میم.شیمی علاقه داشتم ولی حالا دیگه واسم خسته کننده شده. به نظرم خیلی مسخره است که آدم بره تو پال یا پت فقط کارش چک کردن 4 تا عدد باشه! فوقش سالی 1 بار پال رو shutdown می کنن. اون موقع هم که از رو manual میخونی که باید چیکار کنی! تموم!

الف- خب مگه بده دیوونه؟! کار راحت و میخوای ول کنی بری کجا؟!!

م- کی گفته راحته؟ خیلی هم سخته!اصلا تو به من چیکا داری؟ من همینقدرم که میم.شیمی خوندم محض خاطر یه نفر دیگه بود! میخوام دکترا رو برم مدیریت! شایدم هتلداری! شایدم صنایع! فکر دکترای خارج که از سرم پرید!

الف- یه نفر دیگه! یه نفر دیگه! زندگیه درست کردی واسه خودت؟ دیوونه ای دیگه! هر کی جای تو بود الان دانمارک بود! بیخیال! بحث با تو فایده نداره.

م- دقیقا! راستی فهمیدی زلزله اومد؟ من همون موقع حس کردم

الف- طبیعیه! آخه حیوونی دیگه! حیوانات زلزله رو خوب تشخیص میدن!

...ادامه دارد

شب قدر...

شب عفو است و محتاج دعایم ،
ز عمق دل دعایی کن برایم ،
اگر امشب به معشوقت رسیدی،
خدا را در میان اشک دیدی،
کمی هم نزد او یادی ز ما کن،
کمی هم جای ما او را صدا کن،
بگو یا رب فلانی رو سیاه است،
دو دستش خالی و غرق گناه است،
بگو یا رب توی دریای جوشان،
در این شب رحمتت بر وی بنوشان

شیخ و مریدانش

روزی شیخنا از مقابل عابربانکی عبور همی کردندی، جماعتی کثیر دید در صف، پرسید اینان را حال چگونه باشد؟ گفتند: از برای پرداخت قبوض و برداشت پول و واریز به حساب و چه و چه در صف ایستاده اند.

شیخ فرمود: "عجبا! در این مملکت صف نه از بین میرود و نه به وجود می آید! فقط از حالتی به حالت دیگر درمی آید! (قانون بقای صف!!)

تا حال صف در بانک بود و باید از برای این امور در بانک جلوس مینمودی و حال این صف در اینجا!"

و مریدان همچنان گریستندی!

....

سه نقطه!!!

هیچ چیز بدتر از شماره‌هایی نیست که تو گوشیت سیو می‌مونند، فقط برای اینکه اگه یه روزی دوباره تلفنت زنگ خورد، بدونی که نباید جواب بدی!

چه زندگی نکبتی شده زندگی ما! به قول یه دوست "جریان داشتن زندگی ما به خاطر آبکی بودنشه، نه چیز دیگه..!" وقتی فک میکنم میبینم همینه! خداییش زندگی نمیکنیم که.

امروز بعد 48 ساعت بیدار موندن اومدم خیر سرم بعد از ظهر بخوابم، ولی بر خروس بی محل* لعنت!! آخه به چه زبونی آدم باید به یکی بگه که نمیخواد حتی اسم طرفو بشنوه! بابا لا مصب اصلا من به اسمت آلرژی دارم! حالت تهوع میگیرم وقتی اسمت میاد رو صفحه گوشیم! ایمیلا و اس ام اس هاتو unread پاک میکنم!

کاش زندگی هم دکمه ignore داشت....

حرف آخر

تو همه زندگیم جمله ای مسخره تر و مزخرف تر از این جمله که بیشتر پسرا  موقع cut کردن رابطه به هم میگن نشنیدم:

" عزیزم! ببخش ولی من لیاقت تو رو ندارم!!!!!"