همه سینه میزنن، ولی من غرق تو شدم، تو همون حالی که عکس میگیرم و به ادما نگا میکنم فکرم پیش تو مونده.

میگی شمع روشن کردی واسم

میگم واسه جفتمون روشن کن، واسه اینکه سال بعد با هم بیایم دسته ببینیم!

این وسط چند تا خیمه است

یه آدم با لباس قرمز و یه شمشیر

و چند تا بچه کوچولو با لباس سبز

اون کوچولوتره انگار واقعا ترسیده، اخماش توهم رفته، نگاهش که با نگاهم تلاقی میکنه لبخند میزنم، اونم میخنده، چه شیرین بود این خنده! با خودم میگم یعنی اون روز هم تو نینوا، کسی بود که به یکی از اون بجه ها لبخند بزنه؟

برمیگردم، تو اتاق که میرسم لباسامو عوض میکنم، میام پیش تو،

چقدر این لبخند رو لبات دوست دارم، و اون صدای خنده ات رو، و اون چشمای رنگارنگت که دیوونه ام میکنن!

من چقدر دوستت دارم دختر!

اینو حس میکنم!

با تک تک سلول هام!

دیگه تحمل ندارم! باید جسمم بیاد پیشت! فردا کارامو میکنم، یکشنبه یا دوشنبه میام! حالا میبینی!


پ.ن.1: خودم میدونم که زده به سرم! لازم نیست بگید!

پ.ن.2: شاید 1 - 2 روز رفتم مسافرت! خب دلم تنگ شده!