....برای همه زنانی که خود را فدای زندگیشان می کنند
قصه قلعه وینسبرگ را حتما شنیده اید...
مشهور است بر بالای تپهای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره میکند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه میبرند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام میفرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمیمذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت میکند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامیکه هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج میشدند بسیار تماشایی بود...

چرا تو جامعه ما انتظار فداکاری فقط از زن ها میره؟
چرا یه مرد باید بتونه با چند تا زن باشه، ولی یه زن حق نداره؟
چرا به مردی که با زن های مختلف رابطه داره نباید گفت فاحشه؟ قدیم تر به این مرد ها میگفتند "زن باره"
چرا تو حق داری با همکار زنت دست بدی، با دوست دختر دوران دبیرستانت چت و اس ام اس بازی کنی، اما زنت حق نداره با هیچ نامحرمی ارتباط داشته باشه؟
چرا تو هر وقت خواستی بتونی بری، هر وقت خواستی بتونی بیای، و اون فقط با اجازه تو بره وبیاد؟
و چرا های دیگر...
[میان نوشت: این ها درد های جامعه ایست که در آن 14% ازدواج ها به طلاق فانونی و 30% آنها به طلاق عاطفی ختم میشود...]
پ.ن.1: در آینده پستی خواهم نگاشت درباره همین چراها.
پ.ن.2: وفاداری را از این زوج بیاموزیم...
پ.ن.3: فلسفه آفرینش زن چه بود؟ شاید این...
ولی من میگویم، آخرین مخلوق خدا زن بود، چون مهمترین بود...
و همه آفرینش، به سبب وجود زن آفریده شد...
زن، همان فلسفه حیات است...
پس از خلقت آدم(مرد) او در بهشت رها شده ، و در این تنهایی با خود به نجوای درونی می پردازد:
چه رنجي است لذت
ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار
دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.در بهار، هر
نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر
گل سرخي بر دلت داغ آتشي است... بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا،
احساس مي كنيم كه در اين "مثنوي" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان
انتظار يك "بيت" شدن!
در آن حال كه
لذتي را با ديگري مي بريم، زيبائي يي را با ديگري مي بينيم ، احساس اینکه
آنچه را در این لحظه ها در خویشتن خویش می یابیم، آنگونه که هم اکنون ((هستیم))، همان است که او می یابد و همانگونه است که او هست، بیگانگی را تسکین میدهد، ((یکه بودن)) را جبران میکند، رنج (( نیمه ماندن)) را التیام می بخشد.اين است كه تنها
خوشبخت بودن، خوشبختي ای رنجزا است، نيمه تمام است كه تنها بودن بودني به
نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستي ام رنج " تنهائي"
را احساس كردم. "بيكسي"، بهشت را در چشمم كوير مي نمود .
در بهشت همه
زیبائی ها ، کامها و رهائی ها ، بر لب نهرهای سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن
و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است. با دردها، زشتي ها و نا
كامي ها آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق
ورزيدن است.تقيه درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامي كه
تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او كاري مي كنيم و اين خود
دل را شكيبا مي كند.
اما در بهشت
چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ي سرد و دل انگيز طوبي، بانگ آب، زمزمه ي
مهربان جويبار ها و...چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟
چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.
" پروردگار
مهربان من، از دوزخ اين بهشت رهائي ام بخش! در اينجا هر درختی مرا قامت
دشنامی است و هر زمزمه اي بانگ عزائي و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي
رنجزاي گسترده اي است.
در هراس دم مي
زنم، در بيقراري زندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است. این
حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند
اما
خود من بی پاسخ مانده ام." بودن من" بي مخاطب مانده است.
من در اين بهشت،
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. " تو قلب بيگانه را مي
شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي !»
دکتر شریعتی، کتاب هبوط