کاش سهمیه را هم سهمیه بندی کنند...
1 (خاکستری)
-----
رفته ای برای استخدام، باید فرم پر کنی، نام، نام خانوادگی، نام پدر، ش.ش، و این تازگی ها شماره ملی. تلفن و آدرس و معرف. وضعیت تحصیل و سوابق قبلی شغلی و شاید چند سوال دیگر.
میرسی به گزینه ای مربوز به ایثارگری: "خانواده شهید، ایثارگر، جانباز..."
با خودت میگویی: "اینجا هم؟ پس ما کی از دست اینا خلاص میشیم؟" دبستان و راهنمایی و دبیرستانت را اگر دهه شصتی باشی با سهمیه ای ها برخورد کرده ای و بعد کنکور کارشناسی و ارشد و حالا برای کار....
وجود این سهمیه میسوزاندت...
2 (سیاه)
-----
چهل سالی دارد، یعنی زمان شروع جنگ 8 ساله بوده، خانواده متوسطی دارند. دانشگاهش را با کمک سهمیه تمام کرده، سهمیه ای که قیمتش شهادت برادری بوده که سال هاست بر سرمزارش نرفته است. کارش هم سهمیه ای است و با نفوذ به بهانه سهمیه اش ملک و املاکی بهم زده!
به معنی واقعی کلمه بی بندوبار است. از آن خانواده هایی هستند که ابرو را خورده اند و حیا را قی کرده اند، نگویم از روابط نامشروع با محارمشان که با زبان خودشان برای دیگران بازگو میکنند!
این را که میبینی آن سهمیه بیشتر میسوزاندت...
3 (سپید)
-----
29 ساله است، متولد سردشت. 5 ساله که بوده شیمیایی شده است و خدا خواسته زنده بماند. کارت جانبازی اش را تازه گرفته، آن هم 10%. نه حقوقی میگیرد و نه سهمیه ای دارد. میشود همان دورافتاده ای که صفرونیم میگوید... درآمدش از آموزش رقص است. نه این رقص های مدرن و کلاسیکی که در تهران میروی و ماهانه 400 هزار تومان برایش میدهی! کل درآمدش از این راه ماهی 100 هزار تومان است. خودش و همسرش که کار کنند کل ماه را باز کفاف خرجشان را نمیدهد و از این و آن قرض میکنند.
کل دنیا را هم بدهی جبران ان سرفه های نصف شبش نمیشود. یا جبران آن روز هایی که با حسرت بازی کودکان دیگر را به نظاره نشسته است و از ترستنگی نفس کناری ایستاده است. یا جبران آن سال هایی که کمتر از من و تو زندگی خواهد کرد.
هنوز هم سهمیه میسوزاندت؟
-----
رفته ای برای استخدام، باید فرم پر کنی، نام، نام خانوادگی، نام پدر، ش.ش، و این تازگی ها شماره ملی. تلفن و آدرس و معرف. وضعیت تحصیل و سوابق قبلی شغلی و شاید چند سوال دیگر.
میرسی به گزینه ای مربوز به ایثارگری: "خانواده شهید، ایثارگر، جانباز..."
با خودت میگویی: "اینجا هم؟ پس ما کی از دست اینا خلاص میشیم؟" دبستان و راهنمایی و دبیرستانت را اگر دهه شصتی باشی با سهمیه ای ها برخورد کرده ای و بعد کنکور کارشناسی و ارشد و حالا برای کار....
وجود این سهمیه میسوزاندت...
2 (سیاه)
-----
چهل سالی دارد، یعنی زمان شروع جنگ 8 ساله بوده، خانواده متوسطی دارند. دانشگاهش را با کمک سهمیه تمام کرده، سهمیه ای که قیمتش شهادت برادری بوده که سال هاست بر سرمزارش نرفته است. کارش هم سهمیه ای است و با نفوذ به بهانه سهمیه اش ملک و املاکی بهم زده!
به معنی واقعی کلمه بی بندوبار است. از آن خانواده هایی هستند که ابرو را خورده اند و حیا را قی کرده اند، نگویم از روابط نامشروع با محارمشان که با زبان خودشان برای دیگران بازگو میکنند!
این را که میبینی آن سهمیه بیشتر میسوزاندت...
3 (سپید)
-----
29 ساله است، متولد سردشت. 5 ساله که بوده شیمیایی شده است و خدا خواسته زنده بماند. کارت جانبازی اش را تازه گرفته، آن هم 10%. نه حقوقی میگیرد و نه سهمیه ای دارد. میشود همان دورافتاده ای که صفرونیم میگوید... درآمدش از آموزش رقص است. نه این رقص های مدرن و کلاسیکی که در تهران میروی و ماهانه 400 هزار تومان برایش میدهی! کل درآمدش از این راه ماهی 100 هزار تومان است. خودش و همسرش که کار کنند کل ماه را باز کفاف خرجشان را نمیدهد و از این و آن قرض میکنند.
کل دنیا را هم بدهی جبران ان سرفه های نصف شبش نمیشود. یا جبران آن روز هایی که با حسرت بازی کودکان دیگر را به نظاره نشسته است و از ترستنگی نفس کناری ایستاده است. یا جبران آن سال هایی که کمتر از من و تو زندگی خواهد کرد.
هنوز هم سهمیه میسوزاندت؟

دیروز باز آزانس شیشه ای رو دیدم... و باز بعد از ظهر سگی...
و باز دیدم مهم نیست حاتمی کیا آزانس شیشه ای رو از روی بعد از ظهر سگی ساخته یا نه
شاید مهم اینه که این فیلم خیلی حرفا داره...
خیلی...
و باز رسیدم به این دیالوگ محبوب در آزانس شیشه ای:
ميدونم بد موقعي براي قصه شنيدنه، ولي من، ميخوام براتون يه قصه بگم، وقت زيادي ازتون نميگيرم، يكي بود يكي نبود، يه شهري بود خوش قد و بالا، آدمايي داشت محكم و قرص ، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد . اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه ،همه نگران شدن حرف افتاد با این غول چیکار کنیم ما خمار جشنیم ، بهتره سخت نگیریم، اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه بنام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن به جنگ غول، غول غول عجیبی بود یه پاشو می زدی دو تا پا اضافه می کرد دستاشو قطع ميكردي چند تا سر اضافه می شد ،خلاصه چه دردسر، بلاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده، يكي از پير جووناي زخم چشيده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بــــود!!! بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار غریــبه می بینن ، شایدم حق داشتن ، آخه این جوونا مدتها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خوو کرده بودن دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود شده بودن عینهو اصحاب کهف ، دیگه پولشون قيمت نداشت … اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن مجبور به معامله شدن.من شمارو نمیشناسم، اما اگه مثه ما فارسی حرف می زنین پس معنی این غیرت و می فهمین، این غیرت داره خشک می شه، شاهرگ این غیرت... کمک کنید نزاریم این اتفاق بیوفته …من براي صبرتون یه یا علی ميخوام، همین.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 22:14 توسط پارسا
|