روزی شیخنا(جد بزرگوار[ایکون علیه السلام]) رو به مریدان کرد و فرمود: "خواهم حکایتی از برایتان برخوانم! روزی کاهل عقلی سنگی بر سر بزرگی کوبید! آن بزرگ او را پاداشی عظیم داد. کاهل عقل چون این عمل از بزرگ دید برآن شد تا سنگی عظیمتر بر سر پادشاه بکوبد بلکه پاداشی عظیمتر بیابد! اما کوفتن سنگ بر سر پادشاه همان و حکم اعدام وی همان! کاهل ، بزرگ را که در مراسم اعدام حاضر بود پرسید آن پاداش از برای چه بود؟ بزرگ فرمود: خونبهای تو بود!

مریدی پرسید: یا شیخ! این حکایت را در زمان حال مثل چه باشد؟

شیخ فرمود: این است که وقتی راننده ای دیدید با بوق و کرنا، به سرعت نور میگذرد راه بدهید تا برود. شاید به مانند آن بزرگ عمل نموده باشید!!!!!!


  اینم به خاطر دوست عزیزم که گفت یه شعرم واسه حکایت بگم! شرمنده که قوی نیست! تو نیم ساعت بهتر ازین نمیشد! راستی بیت چهارم مال سعدیه!

چو دیدی یکی بی عقل وار                       به مرکب چموشی گشته سوار

گذر میکند ز هر کوی مست                   نهاده به بوقش دو انگشت شست

چنين گفت ديوانه اي هوشيار                  تو خود از مسیرش همی دور دار!

"چنينست گرديدن روزگار                            سبك سير و بد عهد و ناپايدار"

چو باروت در برِ آتش است                        رود سوی مرگش آن مرد پست!