اگه بفهمی لب به سیگار زدم حتما منو میکشی! حق داری! اما حق فک کردن رو هیچ کس ازم نگرفته! گفتن که سیگار بده اما هیچ کس فکرش رو ممنوع نکرده! به این سیگار تخیلی احتیاج دارم، که بذارم گوشه لبم، بعد چند تا پک عمیق بزنم و تمومش کنم! خوشحال باشم؟ یا غمگین؟ که آدم این 900 کیلومتر رو بیاد، فقط به یه امید، امید دیدنت، دیدنت نه! بودنت! و تو نباشی! وانگار منتظر اومدن من بودی! ولی نه واسه دیدنم! واسه رفتنت! و کاش، کاش لااقل همونجایی نمیرفتی که من لعنتی از اونجا اومدم!
حرفات داره امیدوارم میکنه، گرچه شک دارم! نمیفهمم بالاخره چی تو ذهنته؟ دوستم داری؟ یا فقط چون دوست دارم باهامی؟ مهم نیست چرا باهام هستی، میخوام باهام باشی حتی اگه دوسم نداری، حتی اگه فقط بخوای ازم استفاده کنی... گرچه همچین آدمی نیستی، خوبترینی.
فقط... میترسم! که ترحم باشه...
دوست دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 2:47 توسط پارسا