برای روزی که کاغذ و قلم هم حس نوستالوژیک انسان را بر می انگیزند....

از خواب راس ساعت 7:30 بیدار میشوی، هیچ احساس خستگی در خود حس نمی کنی، یک دوش آب گرم وبعد هم صبحانه مفصلی که روی میز چیده شده است در انتظار توست، لباس هایت را می پوشی و به سمت در می روی و در خود به خود برایت باز می شود، اسانسور صبح به خیری می گوید و طبقه دلخواهت را می پرسد و تو را به پارکینگ می رساند، اتوموبیل هوشمندت را که سوار شدی و مسیر را برایش معلوم کردی، پوزخندی میزنی بر گذشتگان، که در عصر ماقبل تاریخ می زیسته اند! برای آنها که به جای سیستم پیشرفته استفاده از امواج برای بیداری از ساعت های کوکی استفاده میکرده اند! و صبحانه را خود یا همسرشان تدارک میدیدند و حتی وعده ها و میان وعده های دیگر را... ولابد چه دست پخت بدی هم داشته اند! و چقدر سخت بود اگر قرار بود همه درها را با دست باز کنی و دکمه اسانسور را با دست فشار دهی...

کاش روزی این سطور را بخوانی...

آنگاه وقتی این پوزخند بر لبانت شکل گرفت، به یاد آور این سطور را، و بدان همه طعم زندگی در خواب ماندن صبح ها، سرد بودن آبِ حمام و مهیا نبودن بساط صبحانه است. در این است که یک روز غذا بسوزد، یک روز کم نمک، یک روز شور... که تو به صرف غذا بودن آن را نخوری، بلکه چون دستپخت یک عزیز است با جان و دل میل کنی! و تو هیچ وقت لذت ویراژ و سبقت در خیابان را نمیفهمی...

پوزخندت رنگ باخت؟

[میان نوشت: برای نسل بعد نگاشته شد]


عکس امروز: نقاشی زیبایی بر دیوار عالی قاپو

[میان نوشت: عکس مربوط به فوتو بلاگ خودمان است!]


پ.ن1: ببینید:

گران ترین دفتر کار دنیا  (انگیزه اصلی من برای نوشتن این پست این لینک بود)


پ.ن.2: غمگین بودن معمولی است یا معمولی بودن غم انگیز؟

پ.ن.3:

"دوستی نیز گلی ست"،

پرِ خار و پرِ برگ،

یادمان باشد،

وقتی گل چیدیم،

عطر و خار و برگ و گلبرگ همه همسایه دیوار به دیوارِ همند...